:: www.CINETMAG.com :: Amorously Confession - اعترافهای عاشقانه - نوشته احمد شاهوند Header

ورود اعضاء      عضو جدید؟    >>  ثبت نام   

 

صفحه اول  -  درباره ما  تماس با ما   تبلیغات   پرونده هاي وي‍ژه  -  نوشته های منتخب کاربران سایت

شنبه 15 بهمن 1390

 

 

فيلمها  هنرمندان  آلبوم عكس   اخبار   نظرسنجي  نقد و یادداشت   نويسنده ها  جدول فروش  سايت هاي سينمايي

انتخاب رنگ پس زمینه صفحه: 

جستجو (فیلمها، هنرمندان، لخبار، نقدها و یادداشت ها، آلبوم عکس)   

عناوین آخرین خبرها:

مانلی شجاعی فرد: حدود 15 دقیقه از فیلم ما کم شد و این جریان لطمه‌ای بزرگ به قصه زد / گزارش نقد و بررسی فیلم "میگرن"  -  سعید سهیلی: من به خاطر احترام به مطبوعاتی ها آمده ام و خیلی نمی خواهم پاسخگو باشم / گزارش نشست نقد و بررسی "گشت ارشاد"  -  برنامه سینماهای مردمی روز شنبه 15 بهمن به تفکیک فیلم  -  "بوسیدن روی ماه " و "بی خود و بی جهت" در صدر انتخاب های مردمی روز اول جشنواره  -  ماجرای قطع صدای فیلم "حریم" در تالار ایوان شمس از زبان یکی از کاربران سی نت  -  قوی تن: آمادگی پاسخ به نقدها را ندارم / گزارش نشست نقد و بررسی "پرواز بادبادک‌ها" در برج میلاد  -  "اگر خبرنگار یک مملکت به این سادگی و بچه گانه فریب بخورد وای به حال بقیه مردم" / گزارش سی نت از نشست نقد و بررسی فیلم "یک سطر واقعیت"  -  ارزشگذاری نویسندگان سی نت بر فیلم های روز اول جشنواره / "تلفن همراه رئیس جمهور" بهترین فیلم روز اول  -  جابر قاسمعلی: "تلفن همراه رئیس جهور" یک فیلم نئورئالیسیتی برگرفت از سینمای ایتالیاست  -  فرزاد اژدری: نسل جدیدی که امروز "ارباب حلقه‌ها" و "هری پاتر" را می‌بینند، خوب است که فیلمی همانند "سلام بر فرشتگان" را ببینند / گزارش نشست نقد و بررسی فیلم "سلام بر فرشتگان" در برج میلاد  -  برج میلاد با برد پرسپولیس لرزید  -  پیش شماره دوم خبرنامه آن لاین جشنواره منتشر شد  -  "مرهم" به شبکه نمایش خانگی آمد  -  سری دوم عکس های اختصاصی سی نت از مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر - کوچه انقلاب  -  سری اول عکس های اختصاصی سی نت از مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر - کوچه انقلاب  -  خیرمقدم باشکوه خزاعی به مهمانان جشنواره سی‏ام فیلم فجر / نگاهی گذرا به مراسم افتتاحیه  -  برنامه قطعی روز اول (پنج شنبه 13 بهمن) برج میلاد اعلام شد  -  برنامه نمایش پنج شنبه و جمعه جشنواره سی‌ام فیلم فجر درسینماهای مردمی  -  تحویل سال سینمایی ایران / جشنواره سی‌ام فیلم فجر فردا در تالار وحدت کلید می‌خورد  -  نمايش "ميگرن"، "تلفن همراه رييس جمهور"، "ملكه" و "يك سطر واقعيت" در روز اول برج ميلاد / اهالی رسانه به تماشای دربی پرسپولیس و استقلال خواهند نشست

سی نت    >>   داستان كوتاه: اعتراف هاي عاشقانه (نوشته احمد شاهوند)

::  هرگونه استفاده از اين داستان منوط به اجازه كتبي از نويسنده است  ::

توضيح نويسنده:

اين داستان در سال 1379 نوشته شده است. يك سال بعد در اينترنت صفحه به صفحه، وب لاگ به وب لاگ، سايت به سايت و با امضا و بي امضا چرخيد و بارها و بارها خوانده شد.

با اينكه به تمامي غلطهايش كاملا واقف هستم، اما به هيچ وجه ويرايش دوباره نشده است. اين داستان را همينجوري و همين شكلي كه هست دوست دارم.

..............................................................................................................................................

اعترافهای عاشقانه

داستان کوتاه

احمد شاهوند

 

 

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن
این سختی، تقاص سكوت است
تقاص فاصله ای است كه سكوت خالق آن است

دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد
هفت روز گذشت و گویی فضای سیاه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپیدی بیرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روی میز كه می دانم متعلق به كیست، یك ماه است كه دست نخورده خاك می خورد. . دقیقا سی و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در این روزهای تنهایی كه می دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپیدی را ندارم. تاب روشنایی و نور و طلوع را ندارم
تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادی فروش یك هفته ای آخرین كتابی كه یك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده های فروخورده ام را با عنوان ?اعترافات عاشقانه? به نوعی خالی كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقدیم كنم را ندارم
نامه بی نام و نشان روی میز راحتم نمی گذارد. می دانم كه طاقت نخواهم آورد. سی و سه روز لجبازی بس است
برف همچنان آرام و بی سر و صدا می بارد
به سراغ نامه می روم. مثل همیشه توی پاكت و اینبار لای گزارش كذایی پروژه پایان ترم. اسم او در كنار اسمم روی جلد پروژه آرامم می كند
پاكت را باز می كنم. تر و تمیز مثل همیشه روی یك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل همیشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوی رویم است. همه چیز عادی است اما
صفحه ای كه روی همه صفحات قرار دارد برخلاف همیشه با ? به نام خالق عشق? آغاز شده است
نمی دانم ولی اولین بار است كه دوست دارم نوشته ای از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه یكبار بلكه صدهزار بار. تا شاید بتوانم برای همیشه همه چیز و همه كس را فراموش كنم
پشت میز كوچكم می نشینم. روی میز را مرتب می كنم. همه چیز باید آراسته باشد. برای خواندن و شنیدن آماده ام. او با آخرین نوشته اش رفت

 

به نام خالق عشق
سلام به شكیبایی و صبر
می دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپیدی اش جاودان
می دانم كه با رفتن پاییز سپیدی می آید، ترنم دلپذیر عشق می آید، قدم زدنهای عاشقانه روی زمین برفی در تنهایی غریبانه سكون می آید، اما این را هم می دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبینیم بهار را ایمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
می خواهم اعتراف كنم. اعترافهای عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه دیگر نخواهمت دید و چشمم به چشمهای همیشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهای فروخروده ام را می یابم
به ترم آخر نرسیده رفتنی شدم
یا دانشكده مرا تاب نیاورد، یا من دنیا را، یا دنیا نوشته هایم را، یا نوشته هایم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اینكه می توانستی زودتر از اینها از این خراب شده لعنتی بری و همه چیز را پشت سرت به خاك بسپاری، ماندی
شاید نذر و نیازها و دعاهای من بود كه مستجاب شد تا تو یك ترم دیگر بمانی و صد و خورده ای از پول فروش كتابت رو دو دستی تقدیم مسئول ثبت نام بكنی. و بگذار اعتراف كنم وقتی كارنامه ات رو دیدم و وقتی اونو جلوی روی من پاره كردی و با خشم و بدون خداحافظی رفتی، از خوشحالی رفتم یه كلاس خالی پیدا كردم و هزار بار روی تخته سیاه نوشتم:خدایا دوستت دارم
سرزنشهای من بخاطر افتادن واحدهایت همه اش به خاطر لجبازی بود
اما، تو جدی گرفتی
حتی آن یك هفته ای كه نمی خواستم چهره زیبایت را ببینم همه اش از خوشحالی بود. نمی خواستم ببینمت چون هیچ دلم نمی خواست كه مجبور بشم فیلم بازی كنم و علی رغم میل باطنی ام با تو رفتار كنم
نمی دانم چطور این ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتی برای ترم دوازدهم و ماندی. ماندی تا اسمم در كنار نام زیبایت در پروژه پایان ترم هر دویمان حك شده و زركوب به یادگار بماند
وقتی هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهی هشتاد درصد پروژه را تحقیقات گسترده و وتلاش شبانه روزی خودم به تنهایی عنوان كردم می خواستم برای بار آخر چهره عصبانی ات را ببینم
می خواستم برای بار آخر، دل سیر خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببینم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردی. و اینبار با جدیت تمام رفتی كه رفتی
اگر نگاهت نمی كردم و یا خودم را می زدم به اون راه كه انگار ندیدمت منتظر بودم بیایی... بیایی تا
و تو دیگر نیامدی
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالی را كه مدتها پیش از من پرسیدی و گفتم نمی دانم بگویم كه می دانم و خوب هم می دانم
و تو نیامدی و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شاید تو بیایی و تو نیامدی و اولین صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجویی ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفری است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توی كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
دیگر نمی توانم بنویسم
آخرین نوشته ام هم درباره تو بود. تویی كه طنین صدایت و نوازش دستهایت، سنگینی خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برایم به ارمعان آورد
تحمل این زندگی رو ندارم. از خودم بدم می آد
بس است
شاید خاطرات بیادماندنی گذشته آرامم كند
تنهایم نگذار

 


و آن آتش سوزی وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شیون بود كه سكوت را شكست
او دیگر نیست كه ببیند اعترافات عاشقانه ام با نام زیبای او آغاز شده است
او دیگر نیست كه بداند من هیچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نیست كه وقتی مرا از دور می بیند وانمود كند كه مرا ندیده
و
او هیچگاه بهار را ایمان نیاورد

 

احمد شاهوند

اول زمستان 1379

..............................................................................................................................................

::  هرگونه استفاده از اين داستان منوط به اجازه كتبي از نويسنده است  ::

 

نظرتان در رابطه با داستان "اعتراف هاي عاشقانه" جيست؟

یادداشت شما پس از تایید، ظرف 12 ساعت آینده در این قسمت به نمایش در می آید.

* نام و نام خانوادگی

پست الکترونیک

وب سایت شخصی

http://

 * متن یادداشت

 

نظرات مربوط به داستان "اعتراف هاي عاشقانه"

یه عاشق

3 آذر 1390

No. 48070

نمی دانم بار چندم است که می خوانمش این عشق نامه را، ولی می دانم قصه از همین جا شروع شد ...
از بار اولی که خواندمش.
حس کردم چقدر دلم می خواهد عاشق شوم و خدا بذر عشقی را در دلم کاشت که حال پس از حدود یک سال این بذر چنان در دلهامان ریشه دوانده و جان گرفته که تصمیم گرفتیم زیر سایه اش بنشینیم و زندگی کنیم ...
من هم اين داستان را همينجوري و همين شكلي كه هست دوست دارم و شاید یک روز من هم اعتراف هایم را نوشتم، "اعتراف های عاشقانه" ام را ...
...
من بهار را ایمان آوردم، و بهار ما در دل پاییز متولد شد و حال نیز قرار است زمستان، بهاری ترین فصل زندگی ما باشد ...

سمانه

17 فروردين 1390

No. 37386

داستانتون شروع خوبی داشت، ارتباط خوب و قابل لمسی با خواننده برقرار میکرد، اما وقتی به اون نامه رسیدین یه چیزی کم بود اون ارتباطه و احساس نزدیکی کمرنگ میشد، قسمت آخر "آتیش سوزی"برای جدایی همیشگی خیلی نچسبو غیر واقعی بود حتی اگه نمادین بود!

یه دل شکسته

19 آذر 1389

No. 34311

فکر میکردم اعتراف به عشق شیرینه. پس پا جلو گذاشتم اونم علاقمند بود ... اماتوقعی از من داشت که برای همیشه منو از عشق متنفر کرد ... حالا یه دلشکسته ام

یه دوست خوب

3 آبان 1389

No. 33533

چقدر خوبه که آدمها قبل از از دست دادن فرصتها عشق به همدیگر رو روی برگه ای از زندگیشون اعتراف کنن و چقدر خوبتره که این برگه رو با ابراز احساسشون مهر بزنن و با طپش قلبشون امضا کنن و اون رو همچون دری در صدف در صدفی از گذشت بذارنش و به دریایی از محبت پرتابش کنن تا رنگی از زلالی آب رو بخودش بگیره و حتی گردابی از موجها هم نتونه اون رو از دری بدر کنه. اونوقت اینه قصه در گوهری

احمد شاهوند: من تسلیمم.
قلم بسیار زیبایی دارید.

نینا

3 مهر 1389

No. 33031

گریم گرفته. راستش بغضم ترکید.... برام دعا کنید منم به عشقم برسم وگرنه نمیتونم زندگیی کنم....

مریم

1 مهر 1389

No. 33001

اولا من به گفته ی سهراب که می گه و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهام اند صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند کاملن اعتقاد داشتم اما حالا می بینم سخته. شما به تخیلی بودن داستانتون تاکید کردین من قبول می کنم و می گم که خوب از پس نوشتنش برومدید اما خواهشن اگه تونستین به یه سوال من جواب بدین شما با سهراب هم عقیده این یا نه غیر اون فکر می کنین؟ برام مهمه بدونم مرسی.

محمد حسن قاسمی فرد

12 مرداد 1389

No. 31626

سلام. من26 فرودین 1388 هم برای شما پیام گذاشتم.و امروز هم که دوباره داستانتون رو خوندم بسیار لذت بردم.و این بسیار ارزشمند است.

doste ye dost

24 ارديبهشت 1389

No. 29583

dastane fogholade ziba va por ehsasi bod.ye jor ehsase pak dar shoma hes mishe.

یه دوست

18 فروردين 1389

No. 28990

چقدرسخته رفتن عزیز و یا عشقی که اعترافی از خودش بجا گذاشته باشه خواه اون اعتراف عاشقانه باشه خواه نباشه حتی میتونه اعتراف هم نباشه بلکه برگه ای خالی ولی یادآور وجودش باشه مهم اینه که با بویی که از خالقش به مشام میرسونه شاید ... و فقط شاید بتونه آدم رو آروم کنه. امیدوارم هیچ کس مستحق همچین حسی نباشه چرا که این حس همچون شرر وجود آدم رو آب خواهد کرد.
درود بر همه کسانی که بهار عمرشان آرام و پاک خزان شد.
از قلم توانای شما هم ممنون که میتونه آدمو به ژرفای خاطرات فرو ببره هر چندخاطره ای دردناک باشه اما این گویای توانمندی و برخورداری شما از یک حس پاکه.

احمد شاهوند: از اظهار لطفتان بی نهایت سپاسگذارم.
"عشق" اینروزها بدجوری معنای وجودی اش رو از دست داده ... امید که "عشق" به جایگاه اصلی اش در زندگی آدمها برگرده.

ashna

27 بهمن 1388

No. 28123

salam hichvaght be eshgh eteghad nadashtam vali vaghti kheyli nakhaste be soragham umad va daghighan badesh ehsas kardam akhare in alaghe beham residan nist sookhtam va hanoz ham daram misozam vali tanha rahe an faghat sokot ast o sokot va hazer nistam kasi ya hata khodesh az mozo sar dar biare. man adame ehsasati e nistam vali alan vaghean eshgh ro dark mikonam va hamishe narahatam ke dobare ashegh nashavam.
lotfan nazare mano taiid nakonid faghat khastam baraye avalin bar ehsasamo be kasi begam ke mitone befahme.
dastaneton vaghean ziba bud.

مرضيه خواجه علی

16 بهمن 1388

No. 27848

فقط خواستم بگم گفتن از احساسی که بين دو راهی گير کرده و از نفس افتاده خيلی سخته ... حالا چه واقعی باشه چه خيالی ... روزی دوبار می خونمش بدون اينکه دلیلشو بدونم . همه ی اعتراف های عاشقانه خوندنی هستند چه واقعی باشن ...چه ادعا بشه که واقعی نيستند ....

محمد ارفعی

3 بهمن 1388

No. 27548

داستان زیبا و تاثیرگذاری بود و برای من خیلی تصویری و سینمایی بود
پیشنهاد میکنم که به ساختنش فکر کنی چون از اون کارهای دوستداشتنی با نریشن های زیبا روی تصاویر سرد پائیز و زمستان میشه.

maryam azad

17 شهريور 1388

No. 25752

dastane khobi bod adam mitoonest az lahaze ehsasi bash ertebat bargharar kone...

احمد شاهوند: ممنون و متشکر از لطف شما دوست عزیز.

شقایق سلیمانی

23 تير 1388

No. 24090

هر خیالی از یک حقیقت درونی سر چشمه می گیره دختری نبود ، تنها صفر کارنامه 4 ساله نبود ، آتشی نبود اما............

محمد حسن قاسمي فرد

26 فروردين 1388

No. 21534

سلام. تمام داستان تاثيرگذار و خوب بود ولي جمله آخر باعث ميشه به تواناييت ايمان بيارم. مرسي.

احمد شاهوند: ممنون از لطفت دوست عزيز

miss khosravi

16 فروردين 1388

No. 21267

عالی بود ... یه جورایی انگار از روی زندگی من داستانتونو نوشتید

zahar

19 اسفند 1387

No. 20638

ashegh sokote mashoghesho tarjome mikone. az cheshmash hamei harfasho mikhone (hamishe sokot ghoror nist
0 dastanha ghashangan va ye heso ke az eshgh to vojode khodetaro migi

مرضیه خواجه علی

19 بهمن 1387

No. 19887

عالی بود . انتخاب کلمه ها به موقع و حساب شده بود . بچه ها نوشته بودند این داستان واقعیه ؟ و شما نوشته بودید نه خیالی . من فکر می کنم این داستان خیالی اما فقط یه آدم عاشق می تونه اینقدر زیبا و تاثیر گذار بنویسه . قبول دارید ؟ حرف شما مورد قبول و این داستان خیالی اما .... اما آیا واقعا از عشق سرچشمه نگرفته ؟ اینم می خوام اضافه کنم اصلا قصد فضولی ندارم . بازم می گم جمله به جملش آدم و با خودش همسفر می کنه

مرجان امامی

8 بهمن 1387

No. 19584

توصیفات شما بسیار جذاب و تاثیر گذار میباشد، شاید "اعترافات عاشقانه" فوران احساسات محکوم به حبس شما است و شکی در این نیست که در پشت پرده این داستان حقیقتی نهفته است و بنده این که کاملا خیالی، خیالی بیش نیست. باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است.

مهم نیست

28 دي 1387

No. 19266

قلمتون عالیه. شما هم از ته قلبتون مینویسید. نمیدونم داستانتون خیالی بود یا واقعی، اما جنس نوشته هاتون رو میشناسم. خیلی بده آدم همه چیزو پای غرورش ببازه قشنگ بود.

احمد شاهوند: دوست عزيز، ممنون و متشكر.
داستان "اعتراف هاي عاشقانه" كاملا خيالي است.

نیما

21 آذر 1387

No. 18022

متن داستان یکدست نیست ، یک جاهایی کم میاورد . اینطور به نظر میرسد که در جاهایی نویسنده در بیان خود با محدودیت دایره واژگان مواجه بوده گاهی الفاظ و عبارات نرم و سبک ظاهر ادبی دلنشینی به خود میگیرد و گاهی کلمات ثقیل و درشت تمام آن حس زیبا را به نابودی میکشاند .البته من متن های شما را در همین سایت مطالعه کرده ام . در مورد هنر نویسندگی تان نمیشود نظر قطعی داد . شاید مطالب نیاز به ویرایش چند باره داشته باشد. میتوان شبیه دانست با فیلمی که چند سکانس فوق العاده در آن گنجانده شده اما در کلیت فیلم جای نمیگیرد یا بهتر بگویم انگار با نخ و سوزن به پیکره فیلم وصله شده باشد. گاهی فوران احساسات قلمی را در دستی میگرداند اما نویسنده توانا آن است که قلم از کاغذ بلند نکند چه آن که شاید آن قلم دیگر فرمانبردار نباشد. اما ایرادات نوشته فوق : "صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه" :: استفاده از عبارات طولانی که گاهی اجزای آن ارتباطی هم با هم ندارند ،و دقت کنید :"قطرات ناشی از" : این بیشتر به لغت مورد استفاده در متن یک مقاله علمی میماند ! "تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم" :: اینجا هیجان قرار است اوج خود را طی کند که شادی بچه ها در اثر بارش برف شاید دم دستی ترین تمهید آن باشد. این تاب نداشتن برای افزایش تاثیر گذاری شاید باید به سه مورد افزایش میافت که نشد ، از همینجا مشخص است که قلم دارد زور میزند. "تاب شادی فروش یك هفته ای آخرین كتابی كه یك سال تمام وقتم را گرفت تا ..." :: باز هم جمله ای طولانی که اتفاقا فاقد ارزش هنری نیز هست و بهتر این بود که به دو یا سه جمله شکسته میشد. "عقده های فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعی خالی كنم و آنرا" :: دقت کنید : "به نوعی" و همچنین "آنرا" قضاوت با شما.. "چون هیچ دلم نمی خواست كه مجبور بشم فیلم بازی كنم و علی رغم میل باطنی ام با تو رفتار كنم" : "فیلم بازی کنم" و "علی رغم میل باطنی ام" دو عبارتی که با هیچ سنجاقی نمیشود آن دو را با هم پیوند داد و البته با کل داستان "چهره منحصر بفردت " من هیچی نمگم !! "تحمل این زندگی رو ندارم. از خودم بدم می آد" و این هم حسن ختام حال سئوال اینجاست که چنین متنی چطور سایت به سایت و وبلاگ به وبلاگ چرخیده است ، آن هم بدون امضا !!! البته سرزمین گل و بلبل که میگویند همینجاست نه ؟

علی

19 آذر 1387

No. 17967

داغونم کردید.

نرگس داوری

12 شهريور 1387

No. 11067

خوبه

مریم سلیمی

8 شهريور 1387

No. 10225

واقعا این داستان اشک سمیرا رو در آورد؟

samira zohoura attar

3 شهريور 1387

No. 9658

nemidonam chi begam joz inke ashkamo darovordi yade doran khobam ba behtarin kasam oftadam yade rozaye khosham dar che alanam khobam va hich kambodi nadaram joz inke tanham va eshghamo az dast dadam

بردیا

16 مرداد 1387

No. 8123

داستان زیبایی بود که صرفنظر از چند نکته مهم در انتخاب آرایه ها و استعاره ها نقاط قوت زیادی داشت که مهمترین آن قلم توانای نویسنده و زبان فصیح داستان مذکور می باشد

با احترام
بدرود

احمد شاهوند: ممنون و متشکر از اظهار لطفتان.

maryam

27 تير 1387

No. 7300

salam
bazam khundam ..... avalinbar ke khundamesh sarepa budam ... baad ta 1moddat rah raftam ta arum sham .... tu hamun daneshgahe kazaee...

fek konam unvaghta 1chizaki az ehsas tu man bud ... alan nist .... ama hanuz ino dus daram chon mano yade ghadim mindaze ...

فاطمه صادقی

24 تير 1387

No. 7206

من یه بار دیگه خوندم. بدک نبود. وقتی بعضی از احساسات درونی یک نفر رو میشه اون نفر (شما) حالت تهاجمی به خودش میگیره. معلومه که خیلی عصبانی شدین و منم همینو می خواستم. من میدونستم که اگه حالت تهاجمی به خودت بگیری پس همونی که من فکر میکنم درسته. از حملتون بسی سپاسگزارم.

احمد شاهوند: اصلا بحث تهاجم و عصبانيت و ... نيست. اتفاقا خيلي خوشحالم كه "داستان"م چنان تاثيري حداقل روي شما گذاشته كه به خود زحمت مي دهيد تا ثابت كنيد اين تاثير كار "من" نبوده كه تنها يك كپي از واقعيت است.
اين يعني موفقيت.

فاطمه صادقی

23 تير 1387

No. 7199

دوباره سلام. چرا اینقدر از حرفهای من ناراحت شدین؟ اگر کمی فلسفه و روانشناسی خونده باشین می فهمین که هیچ چیزی در دنیا بی دلیل نیست. حتی در انتخاب یکی از 2 لیوان آبی که از هر نظر مثل همند هم حتما یک علت نهایی برای انتخاب یکی از آن دو وجود دارد. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. هر چیزی که از ذهن بشر می تراود علتی دارد. و داستان شما هم چه ریشه در واقعیت داشته باشد و چه ریشه در خیال بی علت نیست. حتی نحوه ی شکل گیری آن هم به علتهای مختلفی بستگی دارد که گر بدانی سرت سوت خواهد کشیدن.

احمد شاهوند: اینها که بدیهی است. اما حرفهای شما هیچ ربطی به این بدیهیات ندارد. یک جور پاک کردن صورت مسئله است.

موفق باشید
احمد شاهوند

فاطمه صادقی

21 تير 1387

No. 7165

این مطمئنا از یک واقعیت سر چشمه گرفته. اما ان قدر که بخواهی پر احساس نیست چون دروغه که مال دوره ی دانشگاهه. خواستی یه چیزی از اونی که توی دلته بگی ولی نخواستی کامل بگی.ب رای همین این جوری شد. اگه کامل بگی کسی نمیفهمه. اشکالی نداره. خیلی بهتر میتونستی وصف کنی. اگه یکمی از قبل و بعدش بیشتر توضیح میدادی بهتر بود. اما گفتن یک احساس بدون گفتن چگونگی شکل گیری ان جالب نیست. چون خاطرات زیبایند و خاطراتند که احساس را میافرینند. احساس بدون خاطره زیبا نیست ...

احمد شاهوند: خانم عزيز، كاش انقدر مطمئن و حق به جانب حرف نمي زديد.
يك كلمه اين داستان واقعي نيست.
اين داستان در يك روز و در اوج دوران دانشگاه و فعاليت هاي انجمن ادبي شكل گرفت.
يادتان باشد مغرضانه و عجولانه قضاوت نكنيد.
كامنت شما و در پي آن نگاه شما به هيچ وجه منصف نيست ...
متاسفم
و در پي آن خوشحال كه آن چه كه خلق كرده ام توانسته هرچند كم رنگ واقعيت به خود بگيرد.

با تشكر
احمد شاهوند

Header

::  نقل مطالب و عکس ها بدون ذکر منبع، نام نويسنده و نام عکاس ممنوع است  ::

[درباره ما]     [تماس با ما]     [صفحه اول]