ورود اعضاء      عضو جدید؟    >>  ثبت نام

 

صفحه اول  -  درباره ما   تماس با ما   تبلیغات  پرسش و پاسخ - آزمون سینمایی   -   پرونده هاي وي‍ژه

جمعه 21 اسفند 1388

 

 

فيلمها  هنرمندان  آلبوم عكس   اخبار   نظرسنجي  نوشته ها   نويسنده ها  سينماها  جدول فروش  سايت هاي سينمايي

وب لاگ ها:  احمد شاهوند  -  علی نعیمی فرهاد خالدار  -  حامد مقدم  -  مسعود محمدی  -  هامون حسینی  -  جواد صفوي  -  وحید شاهوند

انتخاب رنگ پس زمینه صفحه: 

جستجو (برای جستجوی هنرمندان، یا نام یا نام خانوادگی را وارد کنید)   

عناوین آخرین خبرها:

بهمن مفید: "قیصر" تولدی برای سینمای ایران بود  -  اکران 89: سقف بلیط سینماها 4000 تومان  -  حبیب ایل بیگی از روابط عمومی فارابی خداحافظی کرد  -  گزارشی از نمایش فیلم پشت صحنه "درباره الی ..." در خانه هنرمندان  -  اسکارهای 2010 به "قفسه درد" رسید  -  نگاهی به پنج فیلم منتخب سال 2009  -  اولین گزارش تولید سال جدید سینمای ایران  -  برنامه اكران منتخب فيلم‌‌هاي جشنواره فجر 28 در حوزه هنري  -  تمشک طلایی به بدترین های 2009 اهدا شد  -  آیین نامه جدید اکران به خانه سینما ابلاغ شد  -  فروش "به رنگ ارغوان" از مرز 360 میلیون تومان گذشت  -  برگزیدگان یازدهمین جشن حافظ معرفی شدند  -  فروشندگان سیار فیلمهای ویدئویی، خطر جدید شبکه نمایش خانگی  -  خسرو خسرو شاهی بهترین دوبلور عرصه نمایش خانگی شناخته شد  -  «تهران،طهران» با اصلاحات اپيزود آخر اكران مي‌شود  -  "پوپک و مش ماشاالله" هفته‌ي دوم نوروز اكران مي‌شود  -  چهره های سرشناس تلویزیون در دفترخانه شماره 13  -  «سه احمق» برنده اصلي مراسم جوايز سالانه فيلم‌فير شد  -  گزارشی از فیلم های سینمایی اکران نوروز سال 1389  -  "افراطی ها" نوروز 88 به سینماهای می آیند

سی نت    >>   داستان كوتاه: « اعتراف هاي عاشقانه » (نوشته احمد شاهوند)

::  هرگونه استفاده از اين داستان منوط به اجازه كتبي از نويسنده است  ::

توضيح نويسنده:

اين داستان در سال 1379 نوشته شده است. يك سال بعد در اينترنت صفحه به صفحه، وب لاگ به وب لاگ، سايت به سايت و با امضا و بي امضا چرخيد و بارها و بارها خوانده شد.

با اينكه به تمامي غلطهايش كاملا واقف هستم، اما به هيچ وجه ويرايش دوباره نشده است. اين داستان را همينجوري و همين شكلي كه هست دوست دارم.

..............................................................................................................................................

اعترافهای عاشقانه

داستان کوتاه

احمد شاهوند

 

 

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن
این سختی، تقاص سكوت است
تقاص فاصله ای است كه سكوت خالق آن است

دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد
هفت روز گذشت و گویی فضای سیاه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپیدی بیرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روی میز كه می دانم متعلق به كیست، یك ماه است كه دست نخورده خاك می خورد. . دقیقا سی و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در این روزهای تنهایی كه می دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپیدی را ندارم. تاب روشنایی و نور و طلوع را ندارم
تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادی فروش یك هفته ای آخرین كتابی كه یك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده های فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعی خالی كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقدیم كنم را ندارم
نامه بی نام و نشان روی میز راحتم نمی گذارد. می دانم كه طاقت نخواهم آورد. سی و سه روز لجبازی بس است
برف همچنان آرام و بی سر و صدا می بارد
به سراغ نامه می روم. مثل همیشه توی پاكت و اینبار لای گزارش كذایی پروژه پایان ترم. اسم او در كنار اسمم روی جلد پروژه آرامم می كند
پاكت را باز می كنم. تر و تمیز مثل همیشه روی یك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل همیشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوی رویم است. همه چیز عادی است اما
صفحه ای كه روی همه صفحات قرار دارد برخلاف همیشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است
نمی دانم ولی اولین بار است كه دوست دارم نوشته ای از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه یكبار بلكه صدهزار بار. تا شاید بتوانم برای همیشه همه چیز و همه كس را فراموش كنم
پشت میز كوچكم می نشینم. روی میز را مرتب می كنم. همه چیز باید آراسته باشد. برای خواندن و شنیدن آماده ام. او با آخرین نوشته اش رفت

 

به نام خالق عشق
سلام به شكیبایی و صبر
می دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپیدی اش جاودان
می دانم كه با رفتن پاییز سپیدی می آید، ترنم دلپذیر عشق می آید، قدم زدنهای عاشقانه روی زمین برفی در تنهایی غریبانه سكون می آید، اما این را هم می دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبینیم بهار را ایمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
می خواهم اعتراف كنم. اعترافهای عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه دیگر نخواهمت دید و چشمم به چشمهای همیشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهای فروخروده ام را می یابم
به ترم آخر نرسیده رفتنی شدم
یا دانشكده مرا تاب نیاورد، یا من دنیا را، یا دنیا نوشته هایم را، یا نوشته هایم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اینكه می توانستی زودتر از اینها از این خراب شده لعنتی بری و همه چیز را پشت سرت به خاك بسپاری، ماندی
شاید نذر و نیازها و دعاهای من بود كه مستجاب شد تا تو یك ترم دیگر بمانی و صد و خورده ای از پول فروش كتابت رو دو دستی تقدیم مسئول ثبت نام بكنی. و بگذار اعتراف كنم وقتی كارنامه ات رو دیدم و وقتی اونو جلوی روی من پاره كردی و با خشم و بدون خداحافظی رفتی، از خوشحالی رفتم یه كلاس خالی پیدا كردم و هزار بار روی تخته سیاه نوشتم:خدایا دوستت دارم
سرزنشهای من بخاطر افتادن واحدهایت همه اش به خاطر لجبازی بود
اما، تو جدی گرفتی
حتی آن یك هفته ای كه نمی خواستم چهره زیبایت را ببینم همه اش از خوشحالی بود. نمی خواستم ببینمت چون هیچ دلم نمی خواست كه مجبور بشم فیلم بازی كنم و علی رغم میل باطنی ام با تو رفتار كنم
نمی دانم چطور این ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتی برای ترم دوازدهم و ماندی. ماندی تا اسمم در كنار نام زیبایت در پروژه پایان ترم هر دویمان حك شده و زركوب به یادگار بماند
وقتی هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهی هشتاد درصد پروژه را تحقیقات گسترده و وتلاش شبانه روزی خودم به تنهایی عنوان كردم می خواستم برای بار آخر چهره عصبانی ات را ببینم
می خواستم برای بار آخر، دل سیر خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببینم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردی. و اینبار با جدیت تمام رفتی كه رفتی
اگر نگاهت نمی كردم و یا خودم را می زدم به اون راه كه انگار ندیدمت منتظر بودم بیایی... بیایی تا
و تو دیگر نیامدی
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالی را كه مدتها پیش از من پرسیدی و گفتم نمی دانم بگویم كه می دانم و خوب هم می دانم
و تو نیامدی و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شاید تو بیایی و تو نیامدی و اولین صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجویی ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفری است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توی كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
دیگر نمی توانم بنویسم
آخرین نوشته ام هم درباره تو بود. تویی كه طنین صدایت و نوازش دستهایت، سنگینی خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برایم به ارمعان آورد
تحمل این زندگی رو ندارم. از خودم بدم می آد
بس است
شاید خاطرات بیادماندنی گذشته آرامم كند
تنهایم نگذار


و آن آتش سوزی وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شیون بود كه سكوت را شكست
او دیگر نیست كه ببیند اعترافات عاشقانه ام با نام زیبای او آغاز شده است
او دیگر نیست كه بداند من هیچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نیست كه وقتی مرا از دور می بیند وانمود كند كه مرا ندیده
و
او هیچگاه بهار را ایمان نیاورد

 

احمد شاهوند

اول زمستان 1379

..............................................................................................................................................

::  هرگونه استفاده از اين داستان منوط به اجازه كتبي از نويسنده است  ::

 

نظرتان در رابطه با داستان "اعتراف هاي عاشقانه" جيست؟

یادداشت شما پس از تایید، ظرف 12 ساعت آینده در این قسمت به نمایش در می آید.

* نام و نام خانوادگی

پست الکترونیک

وب سایت شخصی

http://

 * متن یادداشت

 

نظرات مربوط به داستان "اعتراف هاي عاشقانه"

ashna

27 بهمن 1388

No. 28123

salam hichvaght be eshgh eteghad nadashtam vali vaghti kheyli nakhaste be soragham umad va daghighan badesh ehsas kardam akhare in alaghe beham residan nist sookhtam va hanoz ham daram misozam vali tanha rahe an faghat sokot ast o sokot va hazer nistam kasi ya hata khodesh az mozo sar dar biare. man adame ehsasati e nistam vali alan vaghean eshgh ro dark mikonam va hamishe narahatam ke dobare ashegh nashavam.
lotfan nazare mano taiid nakonid faghat khastam baraye avalin bar ehsasamo be kasi begam ke mitone befahme.
dastaneton vaghean ziba bud.

مرضيه خواجه علی

16 بهمن 1388

No. 27848

فقط خواستم بگم گفتن از احساسی که بين دو راهی گير کرده و از نفس افتاده خيلی سخته ... حالا چه واقعی باشه چه خيالی ... روزی دوبار می خونمش بدون اينکه دلیلشو بدونم . همه ی اعتراف های عاشقانه خوندنی هستند چه واقعی باشن ...چه ادعا بشه که واقعی نيستند ....

محمد ارفعی

3 بهمن 1388

No. 27548

داستان زیبا و تاثیرگذاری بود و برای من خیلی تصویری و سینمایی بود
پیشنهاد میکنم که به ساختنش فکر کنی چون از اون کارهای دوستداشتنی با نریشن های زیبا روی تصاویر سرد پائیز و زمستان میشه.

maryam azad

17 شهريور 1388

No. 25752

dastane khobi bod adam mitoonest az lahaze ehsasi bash ertebat bargharar kone...

احمد شاهوند: ممنون و متشکر از لطف شما دوست عزیز.

محمد حسن قاسمي فرد

26 فروردين 1388

No. 21534

سلام. تمام داستان تاثيرگذار و خوب بود ولي جمله آخر باعث ميشه به تواناييت ايمان بيارم. مرسي.

احمد شاهوند: ممنون از لطفت دوست عزيز

miss khosravi

16 فروردين 1388

No. 21267

عالی بود ... یه جورایی انگار از روی زندگی من داستانتونو نوشتید

zahar

19 اسفند 1387

No. 20638

ashegh sokote mashoghesho tarjome mikone. az cheshmash hamei harfasho mikhone (hamishe sokot ghoror nist
0 dastanha ghashangan va ye heso ke az eshgh to vojode khodetaro migi

مرجان امامی

8 بهمن 1387

No. 19584

توصیفات شما بسیار جذاب و تاثیر گذار میباشد، شاید "اعترافات عاشقانه" فوران احساسات محکوم به حبس شما است و شکی در این نیست که در پشت پرده این داستان حقیقتی نهفته است و بنده این که کاملا خیالی، خیالی بیش نیست.
باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است.

مهم نیست

28 دي 1387

No. 19266

قلمتون عالیه. شما هم از ته قلبتون مینویسید. نمیدونم داستانتون خیالی بود یا واقعی، اما جنس نوشته هاتون رو میشناسم.
خیلی بده ادم همه چیزو پای غرورش ببازه
قشنگ بود

احمد شاهوند: دوست عزيز، ممنون و متشكر.
داستان "اعتراف هاي عاشقانه" كاملا خيالي است.

samira zohoura attar

3 شهريور 1387

No. 9658

nemidonam chi begam joz inke ashkamo darovordi yade doran khobam ba behtarin kasam oftadam yade rozaye khosham dar che alanam khobam va hich kambodi nadaram joz inke tanham va eshghamo az dast dadam

بردیا

16 مرداد 1387

No. 8123

داستان زیبایی بود که صرفنظر از چند نکته مهم در انتخاب آرایه ها و استعاره ها نقاط قوت زیادی داشت که مهمترین آن قلم توانای نویسنده و زبان فصیح داستان مذکور می باشد

با احترام
بدرود

احمد شاهوند: ممنون و متشکر از اظهار لطفتان.

maryam

27 تير 1387

No. 7300

salam
bazam khundam ..... avalinbar ke khundamesh sarepa budam ... baad ta 1moddat rah raftam ta arum sham .... tu hamun daneshgahe kazaee...

fek konam unvaghta 1chizaki az ehsas tu man bud ... alan nist .... ama hanuz ino dus daram chon mano yade ghadim mindaze ...

فاطمه صادقی

21 تير 1387

No. 7165

این مطمئنا از یک واقعیت سر چشمه گرفته. اما ان قدر که بخواهی پر احساس نیست چون دروغه که مال دوره ی دانشگاهه. خواستی یه چیزی از اونی که توی دلته بگی ولی نخواستی کامل بگی.ب رای همین این جوری شد. اگه کامل بگی کسی نمیفهمه. اشکالی نداره. خیلی بهتر میتونستی وصف کنی. اگه یکمی از قبل و بعدش بیشتر توضیح میدادی بهتر بود. اما گفتن یک احساس بدون گفتن چگونگی شکل گیری ان جالب نیست. چون خاطرات زیبایند و خاطراتند که احساس را میافرینند. احساس بدون خاطره زیبا نیست ...

احمد شاهوند: خانم عزيز، كاش انقدر مطمئن و حق به جانب حرف نمي زديد.
يك كلمه اين داستان واقعي نيست.
اين داستان در يك روز و در اوج دوران دانشگاه و فعاليت هاي انجمن ادبي شكل گرفت.
يادتان باشد مغرضانه و عجولانه قضاوت نكنيد.
كامنت شما و در پي آن نگاه شما به هيچ وجه منصف نيست ...
متاسفم
و در پي آن خوشحال كه آن چه كه خلق كرده ام توانسته هرچند كم رنگ واقعيت به خود بگيرد.

با تشكر
احمد شاهوند

Header

::  نقل مطالب و عکس ها بدون ذکر منبع، نام نويسنده و نام عکاس ممنوع است  ::

[درباره ما]     [تماس با ما]     [صفحه اول]