Header

شنبه 22 اسفند 1388

صفحه اول  -  درباره ما  تماس با ما  تبلیغات  پرسش و پاسخ  - آزمون سینمایی -  پرونده هاي وي‍ژه  -  نوشته های منتخب کاربران سایت

انتخاب رنگ پس زمینه صفحه: 

جستجو (برای جستجوی هنرمندان، یا نام یا نام خانوادگی را وارد کنید)   

علي نعيمي

>> يادداشت هاي جديد

>> پست الكترونيك

>> سايت شخصي


بيوگرافي:

تاريخ تولد: 23 شهریور 1360 در تهران

تحصيلات: فارغ التحصیل رشته ی فیلمنامه نویسی و دارای مدرک رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

مدرس فیلمنامه نویسی و سابقه ی تدریس در آموزشگاههای سینمایی. دو سال در رشته ی فقه و فلسفه در دانشگاه امام صادق تحصیل کرد و به خاطر علاقه ی شدیدش به سینما به این رشته روی آورد.

>> بيشتر


بیننده ها (از 30 اردیبهشت 1387):

22 اسفند 1388 187
21 اسفند 1388 135
20 اسفند 1388 156
19 اسفند 1388 89
18 اسفند 1388 126
مجموع

136,944

 


لينك هاي منتخب:

سعید مستغاثی

مسعود بهنود

آلوچه خانوم

سایت هفته نامه شهروند امروز

پایگاه فرهنگی ادبی لوح

سایت دوخت

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

وب سایت سید محمد خاتمی

محمدرضا آقاسی

هوشنگ گلمکانی

چراغ زندگی

منصور ضابطیان

خواندنی ها قدیمی

مینای مهتاب

میوز خلاق

مصطفی جلالی فخر

ترانه علیدوستی

مجید اسلامی

انجمن منتقدان سينماي ايران

شورای گسترش زبان

مینا اکبری

کیوان کثیریان

خزر معصومی

بنیاد باران (سید محمد خاتمی)

سخن

دکتر زهرا رهنورد

سکوت

فرهاد جعفری

وب سایت رسمی ماهنامه سینمایی فیلم

آمار به روز جهان

تغییر

تغییر

اکبر منتجبی

آراز بارسقيان

مصطفی مستور

حمیدرضا نصیری

صادق هدایت

خوابگرد

سید ابراهیم نبوی

حسام الدین مقامی کیا

مونا زندی حقیقی

محمدعلی ابطحی

سجاد صاحبان زند

امیرحسن چهلتن

موج سوم(دعوت از خاتمی)

وبلاگ هفته نامه شهروندامروز

فهیمه خضرحیدری

رضا صدیق

سازمان ایرانگردی و جهانگردی


لیست نوشته ها:

فاصله‌ی «خوب» بودن با «بد» بودن ....  /  کشف یک مشاهده‌

در کنار خطوط سیم پیام.... حکایت دو کاج  /  سرود ملی این‌ روزها

هنوز هم برای من عزیز و پاکی...  /  مقدمه‌ای بر یک مشاهده‌ی لذیذ/ قسمت دوم ... فیلم احمد... تولد سی‌نت و چند چیز دیگر

صورتک‌های مهربون ؛ خنده‌های دروغین  /  درباره‌ی شایعات در سینما و نسبت مستقیم‌اش با شکل‌گیری جوامع در حال توسعه

بهانه‌ی زندگی   /  درباره‌ی « احتمالا گم شده‌ام» و مقدمه‌ای بر یک اتفاق / قسمت اول

مکثی برای گذر از خزان  /  پراکنده‌هایی برای این روزها/5

ما که توقع نداریم زندگی زیبا بشه باز ...  /  برای این روزها / 4

کارگردانی که ناگهان پست مدرن شد...  /  تاملی قبل از مشاهده پستچی سه بار در نمی زند...

با چشمان کاملا بسته...  /  تک نگاری برای ترانه علیدوستی

مجهول‌ الهویه ...   /  یادداشتی درباره ی الی ...

" کافه اورژانس "  /  نگاهی به سریال "پرستاران"

یک جور دیگر  /  درباره بازی ایران و شکست علی دایی

بی گمان زیباست ازادی  /  بهاریه سال 1388

لذت عجیب دیده شدن  /  درباره جلسات مطبوعاتی جشنواره 27 ، خبرنگاران، منتقدین و غیره ...

سوءتفاهم‌های ما در برخورد با کارآگاه  /  نگاهی به کارآگاه علوی2 ساخته حسن هدایت

بالاخره الی آمد ...  / 

شلوارهای وصله‌دار *  /  نگاهی به سریال بی‌گناهان ساخته احمد امینی

بازوی قدرت، پاشنه آشیل  /  رشد خزنده تولید تله‌فیلم در سیما

اسم اش اصغر است پیشه اش فیلمسازی  / 

ستاره های شبهای برفی ....  /  انتخاب ترین های جشنواره از نگاه من ...

همیشه یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه ....  /  چند خطی برای « درباره الی ... »

هنوز خيلي راه داريم تا نااميد شويم ...  /  مروري بر كارنامه كاري رسول صدرعاملي به بهانه بزرگداشت او در جشنواره فيلم فجر

گلدانهای خالی ...  /  برای اولین روز سینمای ایران و آخرین روز بین الملل جشنواره فجر

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ...  /  برای این چند روز اول جشنواره ...

چنان و چنین ....  /  برای یک تشابه اتفاقی و یک اتفاق فرح بخش برای « درباره الی ... »

موندن و سوختن و ساختن ....  /  چند خطی برای نود ...

خانه ام بی آتش ...  /  درباره آتش سبز ساخته محمدرضا اصلانی

وقتی فیلم صیقل می‌خورد  /  با بهرام دهقان درباره تدوینگری در سینمای ایران

ذلت لذت  /  برای این روزها ...

شطرنج با ماشین قیامت ...  /  چکیده ای از یک لذت / قسمت اول

تردید میان جهنم و جهنم ...  /  سکانس هایی از شهر-زیبا

دلگیرم از این شهر سرد  / 

سه راه حل برای یک مسئله ...   /  موخره برای کنعان ...

انکار اغماض...  /  نگاهی به مناظره جواد شمقدری و محمدمهدی عسگرپور در برنامه دوقدم مانده به صبح

سردرگمي در ميان زنان  /  نگاهي به فيلم سه زن ساخته منيژه حکمت

فقط حرفامو باور کن .... مگه عشق تو آدم نیست  /  چند خطی برای آلبوم جدید سعید شهروز

نذار بفهمه یه طوریته ...  /  یادداشتی برای کنعان ساخته مانی حقیقی

حالا دیگر به کلی ...  /  چند خطی برای پل نیومن ...

صدا؛ دوربین؛ حرکت .... کات !  /  جشن خانه سینما و چند سئوال ابهام بر انگیز ...

نوستالژی نسل بی ستاره ...  /  این یک هم نشینی فوق العاده است برای مرور خاطرات... از دست ندهید...

23 شهریور ...  /  پرش تا خط سوم ...

دست غیب ...  /  خدا علی دایی را دوست دارد ...

بر او ببخشایید...  /  شش سال گذشت ... و حکایت من و سی نت

به گلی اعتماد کنید ...  /  گلشیفته فراهانی و مجموعه ای از دروغ ها ...

تهران شهر بی آسمان  /  یادداشتی برای دایره زنگی و بهانه های جورواجور پست کردن یک مطلب قدیمی

عذر آن تقصیرها ...  /  شما هم یک جوابی بدهید؟؟ الان دقیقا چند سالتان است؟؟؟

سرگردان و سردرگم ...   / 

از این دیار به اون دیار  /  نگاهی به آثار علیرضا داود نژاد و بررسی چگونگی رسیدن به تیغ زدن

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه ....  /  تکرار و تکرار و تکرار ...

انگار می دانست می رود ....  /  خسرو شکیبایی و یک عالمه حسرت ناگفته ...

در ستایش یک عدد   /  ده هزار ، بار دیگر ...

بی نظمی در جوخه آتش ...  /  ریز تر شدن در یک سری مشاهدات روزانه ...

دگر دیسی ناموزون ...  /  فریدون جیرانی + مهناز افشار = دو قدم مانده به صبح

مگر نمی دانید ؟ مگر باور ندارید؟  / 

حسرت پرنده عشق که نداره پر و بال ...  /  رفتن تا ته یک مسیر و رسیدن بر سر یک دو راهی مسخره ....

نه تحملی ؛ نه صبری ؛ نه قراری  /  پایان یک لذت نیمه تمام ...

گفته ام که گفته باشم / 1   / 

دوستش دارم ... دوستش ندارم   /  وقتی بر سر دوراهی قرار گرفتم ...

ما را سيراب ديدن فوتبال كنيد خواهشا ...  /  ستايش نامه اي در مدح تيمي بدون تكرار

تو رو می دزدمت شبونه ...   /  اندر احوالات چند روز روزمرگی مسخره ... یا به عبارتی خر خودتی

لینک بازی ....  / 

یک تکه نان ...  /  یاران که ولش کن ...

دل من حالش خوشه ... اصلا بلد نیست بگیره   /  یاد آوری یک روز از تاریخ زندگی مان ...

چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود ...   /  امروز روز پیروزی فرهنگ قطبی بود ...

با اینکه احساس می کنی ...   /  فعلا هیس ...

با عشق تو بر باد رفت آن آبروی مختصر...  /  ترانه هایی که دوستشان دارم و ترانه هایی که دوستشان دارید و برایم دل دل می کنید...

اگر یک سوسمار بودم ...   /  قراره توی پست بعدی یک بحث داغ رو با هم شروع کنیم . هرکی حاضره دستا بالا ...

یک تقاضای کوچولو . . .   /  چیزی میانه ی بود و نبود

خندیدن که دلیل نمیخواهد ! ! !  /  نه من از خود بی خود شده ام نه شما حرف حق می زنید ...

وقتی یک لحظه خوشی به سراغم نمی یاد ...  /  بهاریه ی سال 1387 .... و پایان خط

سرخی تقدیر عشق ....  /  ختم جشنواره بیست و ششم با یک سری انتخاب ها ...

پاد ساعتگرد های یک واقعه پسا مدرنیسمی  /  روزهای پایانی جشنواره ...

همیشه پای یک آپاراتچی در میان است ...  /  روایت دو روز علافی و سردرگمی در سینما

هي منو تهديدم نكن كه ميرم ...  /  ديدن اين فيلم را به افراد زير 15 سال و بالاي 15 سال توصيه نمي كنيم !!!

خيلي وقته كه به گريه هام مي خندم ....  /  اندر حكايت حال و روز اين روزهاي جشنواره ...

بخواب آرام دل دیوانه ...  /  روز اول جشنواره / خوب بد زشت ...

هر شب تنهایی  /  این است حریف ای دل ... روز شمار جشنواره ای

سینما یعنی اعجاز بالها ی یک سیمرغ برای پرواز رویاها ...   /  جشنواره نامه ...... یا ....... مرور ده ساله ای بر یک جشنواره ی بیست و شش ساله

یک روز از خواب پا میشی می بینی رفتی به باد ...  /  و اما یک حدیث نفس دیگر ... جشنواره بیست و ششم .... دوست داشتن را هجی کن

شبهای رفتن تو ...  /  سکوتی به عظمت عاشورا و کلامی به لیاقت حرمت های از بین رفته...

تصویر یک رویا   /  یادداشتی بر فیلم " عاشق " ساخته افشین شرکت

خب تو بیا و بنویس ...  /  آه پس که اینطور ...

عربده ؛ جنون ؛ آرامش  /  کج زایی مساوی با مد سازی ( یا به عبارتی وقتی قراره برای دیگران تعیین تکلیف کنی )

بوسه اي در كوچه هاي مرگ ...  /  اين همه سرگرمي و اين همه سردرگمي ( يا به عبارتي كار كردن خر ، خوردن يابو )

نتيجه گيري آخر ...  /  اندر فوايد ديدن اغماء ؛ گول نخوردن از شيطان و دهات پير بابا

سریال سازی در ماه رمضان ؛ انگار شده همین ها ...   /  یادداشتی بر سریال اغماء ساخته ی سیروس مقدم

دیوونه بازی در نیار * بهونه دست من نده  /  یادداشتی بر نمایش « کوارتت » به کارگردانی امیر رضا کوهستانی

يك بار امتحان كنيد ...   /  لزوم نگاهي هنرمندانه و نه جانبدارانه در انتخاب و معرفي فيلم به آكادمي اسكار

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم ....   /  درباره ی جشن خانه ی سینما و حواشی آن

زنگ تفريح  /  يادداشتي بر فيلم «قاعده بازي » ساخته ي احمد رضا معتمدي

سينمايى كه ديگر براى كودكان نيست  /  بررسى علل و عوامل نزول سينماى كودك به بهانه اكران فيلم «نصف مال من نصف مال تو»

چه ترس زیبایی  /  به بهانه بزرگداشت رخشان بنى اعتماد در جشنواره لوكارنو

من در تو گم گشتم  /  به مناسبت پنج سالگي مجله ي سينمايي / الكترونيكي « سي نت »

سفر جادويي  /  يادداشتي بر « پيك نيك در ميدان جنگ» ساخته ي سيد رحيم حسيني

یه چیزی هم دستی میدم نباشی   /  حدیث نفس یک عشق گم شده ** مهرجویی ، سینما و سنتوری

چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ...   /  يادداشتي بر ( روز سوم ) ساخته ي محمد حسين لطيفي

عینک دودی  /  یادداشتی بر ( پارک وی ) آخرین ساخته ی فریدون جیرانی

درپوش  /  یادداشتی بر فیلم (( نقاب )) ساخته ی کاظم راست گفتار

هر کسی هستی یه دفعه خط بکش از پشت نقاب  /  توضیحاتی درباره ی هجویات یک برنامه ( شب شیشه ای )

در کمال بی شرمی   /  فرهنگ برهنگی **** برهنگی فرهنگی

بوی کهنگی خانه ی مادر بزرگ  /  جشنواره ی فیلم کودک ( ورشکستگان کوچک )

افتخاری که رنگ و بوی لیاقت ندارد  /  سینما ی پارادوکس در نگاه به مقوله ی توجیهات اقتصادی

طعم خون ، خون بازی شور نیست ، تلخ است  /  چند نکته درباره خون بازی و اکران آن

بهترین های سینمای ایران در سال 85  /  کافه ستاره و تقاطع بهترین های 85

غریبه  /  به مناسبت روز جهانی تئاتر

بگو فردا مال ماست  /  بهاریه و دلنوشته های یکساله ی من

لمپن ها به بهشت می روند  /  نگاهی به فیلم اخراجی ها ساخته ی مسعود ده نمکی

زیر تیغ * تیغ زیر * زیر زیر * تیغ تیغ  /  نگاهی به سریال زیرتیغ ساخته ی محمد رضا هنرمند

زمستان سینمای ایران در غم عزیزش ساکن ماند  /  وایسا دنیا ..... وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

آرام مثل همیشه ( خواب زمستانی سینمای ایران)  /  مخاطبان سینما در کشاکش کج سلیقگی ها قهر کردند

جشنواره ی بیست و پنجم هم تمام شد  /  باید باور کنیم که زندگی جریان دارد. حتی ......

به دنبال منافع خود نباشیم  /  وقتی اعلام نامزدها این همه جنجال به پا می کند

این تواضع بود یا احترام به حق دیگران؟؟  /  بنی اعتماد میدان را خالی کرد

فیلمی رئالیستی با ساختار هالیوودی  /  یادداشتی بر فیلم اقلیما ساخته ی محمد مهدی عسگر پور

لطفا تماشاگر را سرگرم کنید نه سردرگم  /  یادداشتی بر فیلم قاعده ی بازی ساخته ی احمد رضا معتمدی

ساخته نمی شد بهتر بود  /  یادداشتی بر فیلم پایان راه ساخته ی افسانه ی منادی

این یک پیش گویی است   /  سه نماینده در میان کاندیداهای جشنواره

چیزی شبیه سنگ کوب ( یا سکته مغزی)  /  یادداشتی بر فیلم مینای شهر خاموش ( جاده ی اصلی کجاست؟ )

حکایت های نامیرا   /  وقتی بنی اعتماد دلش برای دسته گل های مردم می سوزد ( یادداشتی بر فیلم خون بازی ساخته ی رخشان بنی اعتماد)

به دنبال بهانه بگرد ( لطفا بچه را نزنید شیر گاز را ببندید)  /  یادداشتی بر فیلم قفل ساز ساخته غلامرضا رمضانی

بی مهری پشت بی مهری ( چرا خون بازی به حاشیه می رود؟)  /  هر چه که شما بگویید

استخوانهای خوک و دستهای جذامی  /  یادداشتی بر فیلم پابرهنه در بهشت ساخته ی بهرام توکلی


 فاصله‌ی «خوب» بودن با «بد» بودن ....

کشف یک مشاهده‌

واضح‌ترین مفهوم حرفم شاید تماشای melinda & melinda وودی آلن باشد.

 قبول دارید گاهی وقت‌ها از دل همین کتاب‌ خواند‌ن‌های وقت‌و بی‌وقت که حتی کارهای آدم را عقب می‌اندازد و حسابی بدقول‌مان می‌کند؛ یک چیزهایی پیدا می‌شود که یک دنیای دیگری را برای آدم رقم می‌زند؟



توی این پست دنبال خیلی مسائل عجیب غریب بگردید. اما نه از آن مدل‌هایش که روزی صدتایش را می‌بینید. که اگر دنبالش هستید اصلا تا ته‌اش را نخوانید.



اما اگر دوست دارید به یک دید مشترک برسیم اول این یک تیکه را بخوانید:


« دختری بودم که می‌دانستم و نمی‌دانستم چرا مورد محبت این پیرمرد قرار گرفته‌ام. دست سنگین‌اش را می گذاشت روی شانه‌ام، یا روی زانو حتا. صمیمانه حرف می‌زد. آرام و بی وقفه. فشارهای مختصر و گهگاهی هم بود که انگار بر جمله‌هایی تاکید می‌کرد. بویی که همیشه با پیرمردها هست طعمی خوشایند و پدرانه می‌گرفت. کمی مشکوک بود، اما نه آنقدر که بترساندم. چیزی بود که می‌شد به آن پناه برد و در آن آرام گرفت. بی این‌که آدم را محبوس کند. بی‌اینکه هیچ نشانه‌یی از زشتی داشته باشد. آن وقت هیچ خجالت نمی‌کشیدم که دست بیندازم گردنش و گونه‌اش را ببوسم. حتا آن دو سه‌ باری که راست راستی در آغوشم گرفت و گوشه‌ی لب‌هام را نرم بوسید، اصلا بدم نیامد. تنها بودیم. بوسه‌ها مشکوک هم شاید بود، اما هیچ چیز بدی در آن نمی‌دیدم. یک جور کار نیمه دزدکی و خصوصی بود. که می‌شد بین خودمان بماند. همیشه هم این من بودم که صورتم را جلو می بردم تا ببوسد. وقتی من دیگر «شما» نبودم. گاهی خیره نگاهم می‌کرد و چیزی می‌پرسید. گاهی هم خیره می‌شد به جایی و از زندگی گذشته‌اش می‌گفت. در این گفت‌وگوها بود که فهمیدم دو سه باری «علاقمند» شده. یک ازدواج چند ساله هم داشته است. »




خب. حالا می‌توانیم درباره یک اتفاق صحبت کنیم. درباره‌ی همان دزدکی بودن‌ها. درباره‌ی این‌که توی این بوسه‌ها همه چیز داشت اما چیز بدی نداشت. که این «بد» بودن را باید خودمان تشخیص دهیم. این‌که سرتا پایمان را شهوت بگیرد یا این‌که برای زیر و رو کردن یک پیرمرد زپرتی و یافتن ته زندگی‌اش بوسه‌ای را هم خرج کنیم. کجای این قضیه درست است که کل یک مسئله‌ی غلط را از اول درست در می‌آورد؟؟؟؟



راستش می‌دانید؟ کتاب را دو سه ساعتی نیست گرفتم دستم. اما از «نام‌ها و سایه‌ها» همین یک «چیز»ی که بهم داد من را بس که خوب و بد دنیا را خودمان درست می‌کنیم. فاصله‌ی «خوب» بودن یک اتفاق ناگوار و «بد» بودن یک حادثه‌ی مبارک. به همین راحتی.

باقی بقای عمرتان....


لينك  - شما هم بنويسيد (4) - 11 مهر 1388


 در کنار خطوط سیم پیام.... حکایت دو کاج

سرود ملی این‌ روزها

 کتاب سال سوم و یا احتمالا چهارم دبستان را که ورق بزنید، برادری به اسم محمدجواد محبت شعری را سروده که اگر عمر کفاف دهد به نتیجه‌های نسل بعد ما هم خواهد رسید و آن را خواهند خواند.

منتهی نه تنها می‌خواهم درباره‌ی شعر «دو کاج» که در کتاب‌های درسی‌مان بود صحبت کنم، که در یک مکاشفه‌ی جالب دو مدل از این شعر را که برادر محمدجواد محبت سروده را برایتان می‌گذارم.

در کتاب درسی‌مان آمده است :


در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند


اما حکایت است که برادر محمدجواد محبت یک وجه دیگر از این داستان را اینطور بیان کرده است:


در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد

یكی از كاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن

ریشه‌هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد ده ما نام یافت کاجستان


قطعا رابطه‌ی انسان‌های عصر ما بسیار زیاد شبیه به حکایت اول است تا دوم. لکن دومی را برای درس عبرت گذاشتیم.

در ضمن یک برادر دیگری هست به اسم عباس احمدی. ایشان علی‌الظاهر انسان طناز و شوخی هستند و حکایت این دو کاج را در جامعه‌ی امروز اینطور توصیف می‌کنند:

در كنار حریم یك اتوبان
توی تهران دو كاج روئیدند
مردم البته از گرفتاری
كاج‌ها را به كُل نمی‌دیدند
روزی از روزهای پاییزی
حكم تعریض آمد از بالا
راه افتاد شخص پیمانكار
شب كه بودند خلق در لالا!
یكی از كاج‌ها به ایشان گفت:
لطف خود را به بنده شامل كن
چند تا سَرو آنطرف تر هست
ما دو را جون مادرت ول كن!
گفت با طعنه مجری پرو‍ژه
كاج بی ریشه از تو بیزارم
از منابعْ طبیعی استان
بنده شخصا مجوزم دارم
سرو چون این شنید گفت: این كاج
به سبیل باباش خندیده‌ست
بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا
ریشه هایم پر از مونوكسید است!
مجری طرح دید اینطوری
كار تعریض جاده ممكن نیست
گشت عازم مهندس ناظر
تا ببیند كه عیب كار از چیست
شهریاران شبانه با سرعت
راه تكرار بر خطر بستند
سرو و كاج و چنار را یكجا
با لودِر تكه تكه بشكستند


پس دستک 1: به هر حال توی این اوضاع و احوال بهتره برای هم جفت‌پا نگیریم. لااقل اگر نمی‌خواهیم کمک کنیم دیگر کرم نریزیم تا ملت راحت زندگی‌شان را بکنند. فلذا چقدر خوب است گه‌گاهی چنین آثاری بشود سرود ملی ما... حالا که چند روز دیگر هم مدرسه‌ها باز می‌شود. و خوش‌به‌حال اونهایی که هنوز کوله‌پشتی به دوش می‌اندازند. بعله !!!

لينك  - شما هم بنويسيد (5) - 27 شهريور 1388


 هنوز هم برای من عزیز و پاکی...

مقدمه‌ای بر یک مشاهده‌ی لذیذ/ قسمت دوم ... فیلم احمد... تولد سی‌نت و چند چیز دیگر

عکس رو توی وبلاگ امیر قادری دیدم... هم از خوش سلیقگی امیر خوشم آمد و هم اینکه خواستم بگویم بروید برای خودتان مکاشفات کنید.... آرامش از این بیشتر؟ آب روی آتیش نیست این واقعا؟

 
اول: درست در خاطر ندارم که از چه زمانی‌ است که ادبیات داستانی و مجموعه‌ی قصه‌نویسان معاصر سعی دارند تا پوسته‌ی خود را عوض کنند و لاجرم به سمت و سوی ادبیات و نوع و شیوه‌ای از بیان بروند که از جامعه‌ی دوران خود عقب نباشد. اما آن‌چه که مسلم است تا همین چند سال قبل و ظهور نسل جدید قصه نویس‌های خوش‌ذوق، تنها یک مدل از ادبیات داستانی (و آن‌هم به تعداد کم و محدود) بود که معرف جغرافیای زمانی و مکانی مردمان اطرافش بود. قصه‌هایی با ته مایه‌ی دفاع مقدس و ادبیات پایداری و نویسنده‌هایی همچون احمد دهقان (سفر به گرای270 درجه) و حبیب احمدزاده (شطرنج با ماشین قیامت) که با کمی شناسنامه‌ی امروزی‌تر سعی در ارائه‌ی مدلی از جامعه‌ی دوران گذار دهه‌ی شصت شمسی ایران را نشان بدهند. مابقی دهه‌ها و اعصار البته از این مدل ارائه به فراخور تک بعدی بودن شخصیت‌ها محروم هستند. هرچند مثلا نمی‌توان منکر نقش رمان‌های احمد محمود را در شکل‌گیری ذهن نسل امروز از دوران حکومت پهلوی شد. و یا حضور به سزا و موثر محمود دولت‌آبادی و جلا‌ل آل‌احمد در نشان دادن زندگی روستایی دوران شاهنشاهی. یا حتی در نقش و مدل شیوه‌ی ارائه‌ی قصه و سبک‌سازی منحصر به فرد نویسنده‌هایی همچون صادق هدایت در ارائه‌ی یک فرم مینی‌مال و سو‌رئال و یا امیرحسن چهلتن در سبک‌پذیری قصه‌هایی با ادبیات زبانی. البته شما هم با من موافق هستید که نویسنده‌هایی همچون فتانه حاج‌سیدجوادی و یا میم‌ مودب‌پور و یا نویسنده‌هایی از این دست با داستان‌های کلیشه‌ای و عاشقانه قطعا نماینده‌ی جغرافیای زمانی و مکانی سرزمین‌شان نبودند. آن‌ها را باید جزو تفریحات جوانان تین‌ایجری در حال گذار دهه‌ی هفتاد و هشتاد دانست که نیاز مبرم‌شان به کند و کاو در قصه‌های عاشقانه‌ را باید جزوی از شکل‌گیری یک نسل بدانیم. در واقع بحث اصلی بر سر این است که چرا هر نوع شخصیت‌پردازی و محوریت سازی در ادبیات داستانی این دو دهه‌ی اخیر، بر اساس یکسری مدل‌های از پیش تعریف شده است و هیچ‌گاه قصه‌های نسل امروز مکان و زمان درستی ندارند.


دوم: شاید از همین رو باشد که سارا سالار و کتابش را باید یک اتفاق مبارک در شکل‌گیری یک فرم روایی در ادبیات بدانیم. از این رو کتاب «احتمالا گم‌شده‌ام» یک اتفاق است که خواننده با یک‌بار خواندنش چیزی را در‌پس ذهن خود نگه‌ می‌دارد که خواه و یا نا خواه به عنوان یک نمونه‌ی مناسب برای توضیح واضحات زندگی در جامعه‌ی امروز در بیان اطلاعات به نسل‌های بعدی یک منبع کامل و جامع است. در واقع اگر نوه‌ها و نتیجه‌های ما از پدران و مادران‌شان بپرسند که جد ما در چه دوره و مقطعی از تاریخ زندگی می‌کرده و اساسا در آن زمان مدل راه رفتن، عاشق شدن، افسرده شدن، خیانت کردن، غذا خوردن، تفریح کردن، تبلیغات شهری، مدل باورهای اعتقادی مردم چه شکلی بوده است؛ همین که بتواند کتابی را ورق بزند که تک تک این اتفاقات کم یا زیاد، درست یا غلط معرف بخشی از یک زندگی کاملا شهری است؛ برای شناسنامه‌دار کردن هویت امروزمان در انتقال به نسل‌های آینده؛ کفایت می‌کند.


سوم: منهای فاکتور مهم زمان و مکان که به شکل‌دادن ساختمان قصه کمک بسیاری کرده است و یکی از چند ابعاد موفقیت نوشتاری اثر را بنا نهاده؛ آن‌چه که «احتمالا‌ گم‌شده‌ام» را نسبت به باقی قصه‌ها و سارا سالار را نسبت به باقی نویسنده‌های هم سن و رده‌ی خودش متمایز می‌کند، عمق شخصیت پردازی قهرمان قصه‌ است که اساسا نماینده‌ی نسل امروز جامعه‌ی ماست. در کنار دو عنصر قبلی که گفتیم‌، عمق روانشانسی دختر و پسرهای امروزی در شکل‌گیری چنین شخصیت‌هایی آن‌چنان پررنگ، با جزئیات و خلاقانه‌ است که تصویری که از آن به خواننده ارائه می‌شود حتی ذره‌ای گم‌نامی و بی‌هویتی درونش احساس نمی‌شود. فی‌الواقع نگارنده‌ی اثر خوب می‌داند دخترهای امروزی وقتی ازدواج کنند پابه‌پای همسرانشان، و یا شاید به دلیل داشتن عناصر «جذابیت» و «فردیت» و «احساسات» با کمی چاشنی بیشتر، بسیار زیاد درگیر حواشی قبل از ازدواج و گذشته‌ی فردی خود هستند، که خواه‌ناخواه در شکل‌گیری روابط خانوادگی و رفت‌وآمد‌های دوستانه‌ با شریک همسرش هم به نوعی بروز پیدا می‌کند. این وجه از ویژگی لاینفک از زندگی جوانان امروز را داشته باشید که به دلیل فضای باز اجتماع در حال گذار به نسل‌های آینده‌ هم تحمیل خواهد شد؛ و آن را در کنار اعتقادات ناب و منحصر به فرد و شناسنامه‌دار این نسل قرار دهید. که مثلا گندم (قهرمان اصلی) وقتی به اعتقاداتش توسل می‌کند که به دلیل بیماری روانی و فوبیای وحشت‌اش از زلزله‌، هنگامی که به زیر پل‌صدر(درتهران) می‌رسد، شروع به خواند آیه‌الکرسی می‌کند، هر وقت ترافیک آن قسمت تمام شد، هرجای خواندن آیه‌الکرسی باشد، رهایش می‌کند. این را هم بگذارید در کنار تغییر نوع پوشش دخترک که از چادر به مدلی دیگر رسیده؛ تا هم وجه «شهرستانی» بودن مردمان مهاجر پایتخت را بهتر بشناسید و هم به مدلی از سرگردانی نسل امروز که میان سنت و مدرنیته دست و پا می‌زنند، دست پیدا کنید.


چهارم: در یکی دیگر از این پنج ضلعی جذاب که برای شکل‌گیری اولین رمان سارا سالار بسیار فخارانه در کنار هم قرار گرفته‌اند، عنصر تشکیل یک درام عاشقانه‌-روانکاوانه‌ی کلاسیک که پیرامون سه ضلع از یک رابطه‌ی عاشقانه‌ شکل‌ می‌گیرد را می‌توان یکی از دلایل جذابیت نوشتاری اثر دانست. آن‌چه که این تعریف ساده از این رابطه را به یکی از جذابترین مدل‌های تعریف از یک عشق رسانده است، ترفند حذف ضلع سوم مثلث از رابظه و بسط تمامی معادلات در عذاب وجدان قهرمان اصلی است. چیزی که مدل تعریف شده از آن در سینمای زنده و پویای شبه روشنفکرانه می‌توان پیدا کرد، اما شکل‌گیری این هسته‌ی اصلی در کنار یک ذهن روان‌پریش و پرسوءتفاهم قهرمان قصه، بعد دیگری از ماجراست که ترکیب این دو باهم معطوف به قدرت‌نمایی رمان شده است. بدون شک ساختمان اثر بعد از شکل‌گیری هسته‌ی اصلی قصه شکل‌گرفته است و این آمد‌ و شد‌ها در گذشته و امروز دخترک قصه،‌ متاثر از فرم‌پذیری قصه‌نویس از نویسنده‌های نسل گذشته است.


پنجم: تمام وجوه مثبت کتاب یک طرف، اتفاق مهم‌ی که پیرامون مدلی از ادبیات در این‌ چند ساله‌ رخ‌ داده و در این اثر هم قابل رویت است‌، طرف دیگر. خب لابد رمان فرهاد جعفری «کافه‌پیانو» را خوانده‌اید. بحث بر سر نوع شیوه‌ی نگارشی قصه است. ادبیات امروزی که در قصه‌های نویسنده‌های نسل جدید می‌بینیم، درست همان مولفه‌ی اصلی‌ای است که شاه کلید تکمیل این پنج‌ضلعی عناصر تشکیل دهنده‌ی یک رمان است. سال‌های سال است نویسنده‌های نسل امروزی (گاه روزنامه نگار و گاه قصه نویس) به مشق کردن مدلی از نگارش متن مشغول هستند که هم ویژگی این نسل را داشته باشد، و هم علاوه بر قبول اضافه شدن واژه‌های جدید به ادبیات گویشی و بیانی‌مان، مدلی از تغییر ذائقه‌ی گفتاری در قصه‌هایمان باشد، تا بالاخره بعد از سالها به یک تعریف از رسم‌الخط برسیم. این‌که قلمی کاملا عصبی، عصیانی، امروزی، تین‌ایجری، شهوانی و منزوی؛ بتواند با رعایت تمام اصول نگارش، رسم‌الخطی را ارائه کند که نه تنها خواننده حاضر نیست تا پایان قصه کتاب را زمین نگذارد، بلکه آنقدر بر سرعت خوانش مخاطب اثر می‌گذارد که تمام مدل‌های قبل را در جذب مخاطب امروزی که غرق در تکنولوژی است و مجذوب کاغذ‌های سیاه و سفید و بی بو و خاصیت ادبیات داستانی خشک گذشته نمی‌شود؛ نفی کند.
با تمام این اوصاف اگر تمام این‌ها باز هم نتواند یک خط مشی و خط فکری فرمالیته را به نویسنده‌های نسل جدید بدهد، همین که استعدادی همچون سارا سالار را به خواننده‌ی قهر کرده از ادبیات ایرانی معرفی کرده، خودش یک اتفاق خوب است. اتفاقی به اندازه‌ی انتظار برای خواندن رمان دوم‌اش.


پس‌دستک 1 : یک مطلب کامل و خوب ( آماری اطلاعاتی راجع به تاریخچه سریال ماه رمضان توی روزنامه‌ی خبر و سایت خبرآنلاین بخوانید و از دستش ندهید .... خوب است


پس‌دستک 2 : خوب بود رفیق ... هر دو تا فیلم‌ات قابل قبول بودند... به شرطی که تلاش کنی اولین فیلم بلند‌ات را بسازی .... هم شب خوبی بود. هم اینکه می‌دانم از خیلی از این کارگردان‌های جویای نام معنی نما را بیشتر می‌فهمی... پس دست بجنبون

پس‌دستک 3 : می‌دانم که نیمه‌های مرداد تولدات است. ببخش که به یادت نبودیم با اینکه هفت ساله شده‌ای راستش را بخواهی این روزها خودم را هم گم کرده‌ام. اما چه کنم که نمی‌توانم در زندگی شخصی‌ام حضورات را منکر بشوم. بیشتر قد بکش. به اندازه‌ی تمام اعتبارات. راستش دو سه شب پیش هم تولد خودم بود که پاک فراموش‌اش کرده بودم.... کی حال دارد این روزها ... والا

پس‌دستک 4 : این مطلبی که می‌بینید با تمام دست‌و پاشکستگی‌اش تمام آن‌چیزی‌ است که از کتاب سارا سالار توانستم برای مهار ذوق زدگی خودم به تحریر در بیاورم. بخوانید‌ش که فکر می‌کنم مثلا می‌تواند کمکی باشد برای تحریک شما که بخرید کتاب را.

لينك  - شما هم بنويسيد (4) - 26 شهريور 1388


 صورتک‌های مهربون ؛ خنده‌های دروغین

درباره‌ی شایعات در سینما و نسبت مستقیم‌اش با شکل‌گیری جوامع در حال توسعه

 رفقا این مطلب که توی شماره جدید دوهفته نامه مشق آفتاب چاپ شده رو با دقت بخونید. مطلب یکم طولانی هست. اما فکر کنم ارزش تا انتها خوندن رو داشته باشه. فکر می کنم بشود بعد از خواندنش درباره بعضی مسائل اطرافمون بهتر تعقل کنیم.

********************************************************************

آن‌چه که بهانه‌ی نوشتن مطلبی پیرامون شایعات در حوزه‌ی سینما و نقش این شایعات در شکل‌گیری دنیای حرفه‌ای صنعت – هنر سینما شد مطلبی است که ترانه‌ علیدوستی در وبلاگ شخصی خود با عنوان اعترافات ترانه، بیشتر رنج‌نامه‌ای را به نگارش درآورده تا آن سوی نگاه‌های منفی پیرامون شکل‌گیری دنیای شایعات را نشان بدهد. هر چند شاید خود علیدوستی علاقه‌ای به رسانه‌ای شدن یک مطلب شخصی در یک وبلاگ شخصی، نداشته باشد. اما طبیعی است به دلیل نگاهی که وجود دارد ( و نه صرف ارجاع به متن اصلی) می‌شود با اشاره‌هایی به آن‌چه که امروز در جامعه‌ی هنری ما (خوب یا بد) رواج پیدا کرده، مسئله را تعمیم داد.


شاید تفسیرهای واژه‌ای به اسم شایعه برای هر حوزه و موقعیتی بنا به ساختار ماهوی مربوط به آن متفاوت باشد اما در تعریف این واژه با کمی بالا و پایین‌اش یک نقطه‌ی مشترک وجود دارد که اساس هر تفسیری از آن گرفته می‌شود. حالا این‌که شایعه در هر صنف و شغل و جایگاهی چه تاثیری در روند شکل گیری یک اجتماع (خواه این اجتماع کوچک و محدود باشد خواه بزرگ و همه‌گیر و تاثیرگذار) می‌تواند داشته باشد بحثی است که از دو وجهی بودن تعریف‌ها پیرامون آن به وجود می‌آید. « شایعه، کوششی جمعی است برای تفسیر یک موقعیت مبهم ولی جذاب.» در واقع این تعریف با چند وجه غالب روبرو است که موضوع بحث ما پیرامون شایعات حوزه‌ی سینما بیشتر حول محور «جذابیت» و نه صرفا « استراتژیک و موثر» می‌چرخد. در واقع منهای تمامی بحث‌ها پیرامون مقوله‌ی سینما و جذابیت‌های آشکار و پنهان آن که منجر به شکل‌گیری شایعه می‌شود، آن‌چه که بیشتر بحث را موشکافانه‌تر می‌کند اهمیت جذابیت و نقش تاثیرگذاری آن در جامعه‌ی امروزی است. حال این جامعه در چه مقطع زمانی و تاریخی هستند و چه مولفه‌هایی باعث می‌شود اهمیت توجه به شایعات پیرامون ستاره‌ها در اولویت داده‌های اطلاعاتی قرار بگیرند مسلما معطوف به جغرافیایی است که هم المان زمان و هم تاریخ و همچنین پیشرفت، توامان درون آن به یک قسمت مساوی نقش موثر ایفا می‌کنند. در واقع در جوامع در حال توسعه و جهان سومی خوراک تفریح و سرگرمی مردمان طبقه‌ی متوسط و تکنوکرات آن، کند و کاو کردن در زندگی شخصی افرادی است که ساعت‌های زیادی از زندگی آن‌ها صرف گذراندن در کنارشان می‌شود. شاید برای همین باشد که شایعه به عنوان یک ابزار استراتژیک همواره از سوی کشورهای پیشرفته برای به سلطه گرفتن و تحت نظر داشتن چگونگی پیشرفت آن جوامع، به خوبی استفاده و به عنوان یک فرهنگ در آن کشورها جا می‌افتد. شاهد بر این مدعا تاثیر محبوبیت ستاره‌های هالیوودی در کشورهای در حال توسعه است که با قبضه کردن بازار عرضه‌ و تقاضای مردمان آن اجتماع، و شکل‌گیری موج‌های «ستاره پروری» ، نگاه ایدئولوژیک جامعه را به سمت و سوی رادیکالی و انتقادی سوق می‌دهند. این‌که شایعات سرمنشا یک‌سری اتفاق‌های تایید نشده است درست است‌، اما این‌که آیا هر شایعه‌ای صرفا جهت تکذیب شدن آن مطرح می‌شود کمی قابل اغماض است. در واقع می‌توان هر نوع خبر سری و گاها شخصی را بدون ذکر منبع مطرح کرد و ما حصل آن را در تنویر افکار عمومی به بحث و نتیجه‌گیری نشست. کاری که در حوزه مدیریت اتفاق می‌افتد و گاها در سطح کلان می‌تواند موثر واقع شود. یک نمونه‌ی دم دستی و قابل استناد‌ش مسئله ممنوع‌الکار بودن چهره‌های سینمایی است. مثلا در بحث ممنوع‌الفعالیت شدن محمدرضا گلزار آن چه که هیچ‌گاه نه تایید شد و نه تکذیب، اشاره‌ی مستقیم به مرکزیت این تصمیم بود.


تصمیمی که بر اساس یکی از سیاست‌های دولت نهم در حوزه‌ی فرهنگ اتفاق افتاد و آن مسئله «ستاره زدایی» از حوزه‌ی سینما بود. در واقع با این بینش که آیا سینما می‌تواند بدون حضور ستاره‌هایش ادامه‌ی فعالیت دهد یا خیر. در واقع اساس شایعه پراکنی در این مورد که مورد وثوق‌تر از اعلام مستقیم خبر است؛ استفاده از این ابزار برای سنجش میزان مقبولیت یک طرح و یک مدل از سیاست است. هرچند قرار نیست در این مطلب اشاره‌ای به انواع شایعات سخیف و بی اساس اشاره و در مورد اینکه اساسا این وجه از شایعه‌پراکنی پیرامون هنرمندان چقدر با صحت و سقم اثر منطبق است؛ بحث کنیم اما شاید اشاره‌ای به این شیوه‌ بین‌المللی از شایعه پراکنی پیرامون بسیاری از ستاره‌های هالیوودی و تطبیق نوع سنت‌ها و آداب و عرف حاکم بر جامعه‌ی ایرانی که عجین شده با باورهای مذهبی و دینی هر قومیتی‌ می‌تواند باشد؛ و نسبت مستقیم آن با چهره‌های داخلی؛ بر مدلی از نگاه سنتی مردم ایران بتوان رجعتی کرد.


از دیدگاه لئو پستمن در کتاب «روانشناسی شایعه» شایعه، گزاره یا موضوعی بدون ملاك‌های اطمینان‌بخش است كه به صورت شفاهی از فرد به فرد و “دهان به دهان” منتقل می‌گردد. شایعه فرایندی را گویند كه اخباری غیر واقع از طریق آن انتشار یابد. معمولن شایعه از اطلاعات نادرست سرچشمه می‌گیرد و با اظهارات اغراق‌آمیز و شبهه‌برانگیز همراه است . فقدان خبر و منابع موثق، فضای رواج شایعه را گسترش می‌دهد. برای رواج شایعه عمومن از مردم استفاده می‌شود و رسانه‌ها در مرتبه‌ی بعد، آن را دامن‌زده یا تكذیب می‌كنند. نقطه‌ی تمركز شایعات نكاتی است كه مردم حساسیت بیشتری نسبت به آن‌ها دارند. ممكن است شایعه درون‌مایه‌ای از واقعیت داشته باشد. با این پیش فرض طبیعی است که شنیدن شایعه‌ی رواج بی‌اخلاقی در جامعه‌ی هنری و ستاره‌هایی که عمده طرفدارانشان جوان‌ها و نوجوان‌های تین‌ایجری با ابراز احساسات دست‌نیافتنی است، بر دامن زدن بی‌اعتباری چنین اتفاق‌هایی صحه می‌گذارد. اما این‌که جامعه‌ی ایرانی بر اساس باور‌های دینی و اعتقادی خود نسبت به معصومیت کاراکتر ایفا شده توسط یک هنر‌پیشه موضع‌ کاملا منفعلانه و مقدس‌زا می‌گیرد؛ نه تنها کمی ناسازگاری با آن‌چه که در درون آن کاراکتر با دنیای واقعی بازیگر می‌تواند در ذهن طرفدارانش خدشه و توهمات بیرونی‌ای بسازد، بلکه اساس تمامی شایعات را به ذهن خلاق (در جهت منفی) و متوهم طرفداران و اطرافیان آن‌ها باید دنبال کرد. برای همین شاید شکل‌گیری هزاران وبلاگ و وبسایت حامی بازیگرهای مختلف سلسله اتفاق‌های پیش‌بینی نشده‌ای را برای یک عده از بازیگران رقم می‌زند که در قسمتی از «رنج نامه» و یا به قول خود ترانه‌ علیدوستی «اعتراف‌نامه»اش به آن به طور کاملا مشهودی اشاره شده است.


« دوست داشتم هیچ‌وقت چیزی درباره‌شان نمی‌گفتم. اما دیگر نمی‌توانم. تحمل این هجمه‌ی نظرات بی‌ربط به نوشته‌ها، اغلب شامل نامه‌هایی با خواسته‌های به شدت سخیف و مبتذل و زیر خط شعور برایم سخت شده. یا کامنت‌های – مثلا – عاشقانه‌ی پشت‌سر هم. که اغلب چشم درد می‌گرفتم تا از بین‌شان کامنت‌های بقیه‌ی شما را بیرون بکشم. یا لعن و نفرین‌های رکیکی که هنوز هم نمی‌دانم در ازای کدام ظلمم باید نصیبم می‌شد. یا کامنت‌هایی که در آن همه چیزم، از ظاهر و باطن تا مسائل مادی و معنوی خودم و اطرافیانم ( که به جرات می‌گویم یک نفرشان هم اطلاع موثقی از آن‌ها نداشت) به استهزا کشیده شد. هر چقدر جوابی ندادم و به روی خودم و دیگران نیاوردم، به جنایت‌های بیشتری متهم شدم. از نظر کسانی که حتی یک‌بار هم من را از نزدیک ندیده‌اند، من مرفه بی‌دردام، مغرور و از خود راضی‌ام، فساد اخلاقی دارم، حرفه‌ای دارم که در آن هر نفسی که می‌کشی کفر است. در حالی که دیگران، دیگرانی که مشغول هر کار دیگری‌اند فرزندان پیغمبرند.»


شاید نکته‌های بسیاری را بشود از میان این صحبت‌ها که قطعا درد دل بسیاری از هنرمندان است، بیرون کشید. اما اساسا چیزی که در مورد کلیت این قضیه مسلم و بدیهی است این‌ است که در ذات شهرت چنین پتانسیل‌های منفی و خرد کننده‌ای وجود دارد که می‌تواند هر انسانی را از پای درآورد. اما از آن‌طرف قضیه هم نباید فراموش کنیم که مخلوط شایعات خوب و بد، پیرامون یک فرد است که به رشد و بالندگی او می‌انجامد؛ هر چند در نقطه‌ی مقابل‌اش می‌تواند سرنگون‌اش کند. در واقع نسبت مستقیم شایعه‌پراکنی در یک جامعه با عرف و دین و اعتقادات و سنن هر منطقه‌ای امری بدیهی و غیرقابل انکار است. شاید برای همین هم آن‌چه را که در جامعه‌ی ایرانی و اسلامی ما به عنوان تهمت برآورد می‌شود در اصل زندگی بازیگران در دیگر نقاط دنیا یک مسئله کاملا عادی و روزمره باشد.


منهای ادعاها و شایعات مبهم و غیرمستندی که در جامعه پیرامون شخصیت‌ها شکل می‌گیرد که از مسائلی همچون ازدواج، خیانت، رابطه نامشروع، حضور در فلان مهمانی مهم، دستگیری به خاطر شرب خمر و یا گاها انجام جرم‌های بزرگتری شکل می‌گیرد، اساس شایعه از بعد و جهتی دیگر، رابطه‌ی مستقیمی با آن‌چه که اتفاق می‌افتد دارد. یعنی در واقع مصداق ضرب‌المثل « تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» است. این مسئله ناگوار هم در جامعه‌ی امروز ما بیشتر از سمتی ضربه می خورد که بیشتر به جریان مدیریت در آن باز می‌گردد. یکی از اصول شایعه‌پراکنی فقدان جریان آزاد چرخش اطلاعات است که منجر به درگوشی شدن اخبار می‌شود و برای همین نقل هر مجلس خودمانی و فامیلی‌ای ( در جامعه‌ی ایرانی) صحبت راجع به ازدواج فلان بازیگر و یا گفتن خبر دستگیری فلان هنرمند در جریان یک اتفاق است. هر چند باید این اصل را هم قبول داشته باشیم که در جامعه‌ی ایرانی متاسفانه هنوز هم که هنوز است در بافت سنتی خانواده‌ها؛ سینما به عنوان یک فرهنگ ضدارزش مطرح است و حضور درون این حرفه دست کمی از انجام اعمال منافی عفت ندارد. در واقع به همین دلیل هم است که بسیاری از هنرمندان وقتی برای جامعه‌ای عزیز می‌شوند که نقشی مناسب با باورهای مذهبی و اعتقادی ایفا کند و هرگاه چهره‌ای ضد آن اجرا کرد متهم به پخش شدن شایعات متعدد خواهد بود.


شاید به تعداد هر تفکر و عقیده‌ای بتوان پیرامون این مطلب دلیل و برهان آورد و بیش از آنچه که هست درباره‌اش نوشت. اما قطع مسلم آن‌چه می‌شود از نتیجه‌ی چنین مطلبی برداشت کرد؛ این است که به هر حال شایعات در جامعه‌های در حال گذار بیشترین سهم را در شکل گیری آینده‌ی آن جامعه ایفا می‌کنند و بدون شک سینما به عنوان یک ابزار تعیین سطح پیشرفت هر کشوری آیینه‌ی قابل تاملی از چنین واقعیت‌هاست. واقعیت‌هایی که پشت چهره‌های سنگی و لبخند‌های مهربان هنرمندان وجهی از تناقض را در ارتباط و رابطه با مخاطبانشان برجای میگذارند.








لينك  - شما هم بنويسيد (1) - 16 شهريور 1388


 بهانه‌ی زندگی

درباره‌ی « احتمالا گم شده‌ام» و مقدمه‌ای بر یک اتفاق / قسمت اول

 رفقای نزدیک من خوب می‌دانند تا قبل از این‌که خط خطی‌های طنازانه‌ی سارا سالار را بخوانم، تنها شخصیت مجازی و نادید‌ه‌ای که ناخود‌آگاه عاشق تنهایی و غریبی‌اش شدم و دوستش داشته‌م و برایش نگران‌اش شده‌ام و دلم برای یک لحظه دیدن خود واقعی‌اش تنگ شده است، زری قهرمان کتاب دلنشین سیمین دانشور (سووشون) بوده. در واقع هر چه در کتابخانه‌ام می‌گردم که ببینم کتاب دیگری هست که اینقدر شخصیت‌ اصلی‌اش بعد از سووشون قلقلک‌ام داده‌ باشد، به بن‌بست می‌خورم.

با ترغیب عزیزی وارد کتاب فروشی باغ می‌شوم که تقریبا هشت سالی هست هفته‌ای یک بار برای خرید کتاب ساعت‌ها با آقای فروشنده و همسر نویسنده‌اش درباره‌ی سلیقه‌هایمان بحث می‌کنیم و همدیگر را نقد می‌کنیم. جایی که بوی قهوه‌‌ی تلخ‌ی که در فضای کوچک مغازه با بوی ادکلن مشتری‌های تقریبا آشنا و ثابت‌اش قاتی هم می‌شود رخوت عجیبی را به تن می‌چسباند. این‌بار اما دست روی کتاب «احتمالا گم‌شده‌ام» گذاشتم که برخلاف همیشه که هیچ وقت تن به مناسبت‌ها و چاپهای جدید نمی‌دهم و حتما باید کتابی که می‌خرم چند سالی از انتشارش گذشته باشد تا تمام ذوق زدگی‌های اطرافش بخوابد و بهتر بشود نگاهش کرد و خواندش؛ به خواندن اولین رمان سارا سالار تن بدهم تا فقط چند ساعت وقت لازم داشته باشم که به دنیای عجیب‌تر و واقعی‌تری وارد شوم.

نمی‌توانم اعتراف نکنم که آنقدر از این اتفاق ذوق‌زده‌ام که به تمام عمری که پای رمان‌های خوب و بد گذرانده‌ام؛ «احتمالا گم‌شده‌ام» بیشتر شبیه به یک ناز شصت بود تا از زمانی که یک رمان را در عرض چند ساعت تمام کرده‌ام سالها گذشته باشد.

این یادداشت التبه بیشتر بیرون ریختن یک احساس ذوق‌زدگی عجیب است که در این هیاهوی وحشتناک و گاها غم‌انگیز اطرافم حکم یک مسکن و آرام‌بخش را ایفا کند تا به موقع‌اش و سروقت‌اش بنشینم و آن‌چه که با خواندن این رمان برای زندگی شخصی و نگاه عمومی جامعه‌ام می‌تواند اتفاق بیافتد و اتفاق افتاده را حسابی کندوکاو کنم.

فقط عجالتا آن‌ها که هنوز کتاب را نخوانده‌اند خیلی سریع کتاب را تهیه‌ کنند تا وقتی می‌خواهم برای اولین بار درباره‌ی یک کتاب ( مثل یک فیلم سینمایی خیلی خوب) موشکافانه درباره‌ی آدمهایش صحبت کنم؛ شما هم بدانید می‌خواهم چه بگویم و اگر غلط گفتم زیرش با خودکارتان یک خط قرمز بکشید.


احتمالا گم شده‌ام / سارا سالار / نشر چشمه / از سری کتاب‌های جهان تازه‌ی داستان / قیمت 2800 تومان


لينك  - شما هم بنويسيد (2) - 4 شهريور 1388

Cinetmag.com - Advertise

قابل توجه علاقمندان به بازیگری

اطلاعات خود را در بانک بازیگری سایت "سی نت" ثبت کنید

 

::  تبليغات  ::

>> سفارش آگهي

استودیو سی نت

 

طراحی وب سایت

و

ساخت فیلم های صنعتی

 

021  77 88 28 97

0912  230 48 51