|
مسعود محمدي
>>
يادداشت
هاي جديد
>>
پست
الكترونيك
>>
سايت شخصي
بیوگرافی:
-
>>
اطلاعات بیشتر
بیننده ها
(از 14 تیر 1387):
|
15 بهمن 1390 |
20 |
|
14 بهمن 1390 |
17 |
|
13 بهمن 1390 |
18 |
|
12 بهمن 1390 |
16 |
|
11 بهمن 1390 |
13 |
|
مجموع |
43,540 |
لیست نوشته ها:
از ما بهترون
/
نگاهی به فیلم تازه ی مهرداد فرید
حیف از آن روزها، رخشانه!
/
یادداشتی کوتاه برای بیداری رویاها
هفت دقیقه تا پاییز
/
نگاهی به هفت دقیقه تا پاییز
نگاهی به کارنامه ی بازیگری نگار جواهریان
/
به بهانه اکران طلا و مس
چند گانه ای برای کتاب قانون
/
درباره ی کتاب قانون
برفتم بر در شمس العماره
/
نگاهی به سریال شمس العماره
هملت ایرانی
/
یک یادداشت کوچک برای تردید
به سفرهای درازی رفتم...
/
یادداشتی برای پستچی سه بار در نمی زند
چهره ی آبی ِ عشق
/
نگاهی به فیلم خاک آشنا
سه گانه
/
چند نکته ی پراکنده
قصه ی انارهای دهات ِ تهران
/
دیدن تهران انار ندارد را از دست ندهید.
خالی
/
به بهانه ی درگذشت پروین سلیمانی
چهره ها
/
دیگر ستاره نمی شود!
/
چند نکته ی کوتاه در حاشیه و متن ستاره می شود
پنج فیلمنامه، پنج پایان
/
برای درباره ی الی...
/
به جشنواره نزدیک می شوید...
/
قصه ی دنباله دار...
/
این چهار فیلم
/
نگاهی کوتاه به چهار فیلم ریسمان باز، فرزند خاک، مینای شهر خاموش و روز بر می آید
سینمای ملی؟!
/
پری طلعت پور کیست؟
/
نگاهی به فیلم «همیشه پای یک زن در میان است.»
فیلم هایی در راه (دو)
/
ریسمان باز (مهرشاد کارخانی)
مهمان سبز
/
سکانس های اول و آخر یکی از قسمت های خانه ی سبز به یاد و خاطره ی خسرو شکیبایی
چند کلمه ای در باب حال و احوال این روزهای سینمای ایران...
/
فیلم هایی در راه
/
یک: "دعوت" (ابراهیم حاتمی کیا)
آدم ها و فیلم ها
/
زن دوم: بر باد رفته
/
نگاهی به فیلم "زن دوم"
|
|
از ما بهترون
نگاهی به فیلم تازه ی مهرداد فرید
از ما بهترون فیلمِ بلاتکلیفی است، اگر پیش از دیدنِ فیلم انتظارِ مان را از کیفیت محصولِ نهایی خیلی پایین بیاوریم احتمالا با این تصور سراغِ فیلم میرویم که در نهایت قرار است یک کمدیِ معمولی با بازی رضا عطاران و الناز شاکردوست ببینیم اما فیلم هرچه جلوتر میرود بیشتر از آن تصورِ اولیهی تماشاگرش فاصله می گیرد و از یک جایی به بعد بیشتر از آن که خنده دار باشد وهمناک است، فیلم کمدیِ ترسناکی است که نه آن قدر که باید تماشاگر را میخنداند و نه آن قدر که باید میترساند.
از ما بهترون به شدت وام دارِ تجربیاتِ روزنامه نگاریِ مهرداد فرید، کارگردانِ فیلم در دههی هفتاد در روزنامه سلام است. روزنامه نگارِ فیلم، احسان شهرزادی با بازی رضا عطاران که تازه از زناش جدا شده، شروع به نوشتنِ گزارش هایی خیالی دربارهی یک رمالِ معروف می کند، گزارش هایِ احسان سر و صدایی به پا می کند اما کم کم از همه طرف تحتِ فشار قرار می گیرد، برایش پروندهی قضایی درست می کنند، کارش را در روزنامه از دست می دهد، به تدریج شخصیتِ اصلی قصه در توهماتِ خودش که ریشه شان مشخص نیست غرق میشود، قصه از لحنِ رئالِ خودش دور میشود و ماجرا حال و هوایِ سورئال پیدا می کند. فیلم در مسیرِ حرکتِ شخصیتِ اصلی برایِ پیدا کردنِ پاسخِ این سوال که پشتِ پردهی همهی این ماجراها کدام یکی از شخصیت هایِ داستان نشسته، مرتب لحن عوض می کند و بعضی روابط و مناسباتِ فیلم گنگ میماند، مشخص نیست ارتباطِ منیژه، زنِ سابق احسان و دکترِ روانپزشکِ احسان چه نوع رابطه ای است و اگر رابطهی احسان و منیژه تمام شده این همه تاکید رویِ دادنِ قرص به احسان برایِ چیست؟ نسیم با بازیِ الناز شاکردوست چرا به یکباره این همه برایِ همراهی با احسان اشتیاق نشان میدهد، اگر پایِ رابطهای عاشقانه در میان است که عشقِ بینِ این دو نفر اصلا در نیامده است، مردِ سیاهپوشی که مرتب در کابوس هایِ احسان حضور دارد و همه جا حاضر و ناظر است چه ارتباطی با منیژه دارد؟ و آن سکانسی که همهی شخصیت هایِ فیلم در مجلسی شبیه احضارِ ارواح حاضر می شوند چه تاثیری در روندِ وقایعِ فیلم دارد؟ و البته همین گنگی و ابهام راه را بر تعبیر و تفسیر هایِ دیگری باز می کند که شاید موردِ نظرِ فیلمساز هم نبوده است.
پایانِ فیلم و رهایی احسان از آن دنیایِ کافکایی که اسیرش شده بود وجهی نمادین به فیلم میبخشد. مونس، طوطیِ احسان که همواره در یک قفس و همراهِ احسان است، در واقع سویهی دیگری از شخصیتِ خودِ احسان است که همراه با احسان دچارِ روان پریشی و درماندگی میشود، قدرتِ حرف زدناش را از دست میدهد، بعد از یک روز ماندنِ در پاسگاه تا دمِ مرگ پیش میرود و همراه با احسان رهایی را تجربه می کند. تمامِ حرفِ فیلم در همین سکانسِ پایانی گنجانده شده است، فیلمساز میخواهد بگوید زندگی در یک جامعهی بسته و خفقان زده برایِ یک روزنامه نگار که از او میخواهند چشماش را بر واقعیت هایِ اطراف ببندد، چیزهایِ دیگری بگوید یا اصلا به چیزی که وجود ندارد اعتراف کند حتی با عشق هم نمی تواند قابلِ تحمل بشود، چنان که از اضطراب و تلخیِ دنیایِ ذهنیِ احسان، نه همکاران و دوستاناش و نه حتی عشقِ نسیم نمی تواند کم کند و در آخر او تصمیم میگیرد که نسیم را هم کنارِ دریا رها کند و خودش سوارِ بر قایق سراغِ ناکجا آبادی برود که باز هم هیچ دورنمایِ روشنی برایش مشخص نیست.
فیلم یک رویهی عامه پسند دارد، اما فیلمساز در لفافه حرفهایِ دیگری هم میزند و به طورِ غیرِ مستقیم به سرنوشتِ خیلی از روزنامه نگاران در سالهایِ اخیر اشاره می کند اما در نهایت ارتباطی که باید بینِ حرف هایِ فیلمساز دربارهیِ رواجِ خرافه پرستی در جامعه و انتقادهایِ سیاسی و اجتماعیاش برقرار نمی شود و فیلم تماشاگر را با کلی سوالِ بدون پاسخ درست شبیه شخصیتِ نسیم در پایانِ فیلم رها میکند.
لينك
-
شما هم بنويسيد
- 12/7/1389
حیف از آن روزها، رخشانه!
یادداشتی کوتاه برای بیداری رویاها
چرا فیلمسازانِ ایرانی عادت دارند سراغِ پر چالش ترین مسایل بروند و بعد این مسایل را به خنثی ترین شکلِ ممکن رویِ پرده بیاورند؟ بیداریِ رویاها تازه ترین نمونه ی این رویکرد است.
«رخشانه بعد از شهادتِ شوهرش به تشویقِ اطرافیان و به خاطرِ پسر کوچکش با داوود، برادرِ شوهرش ازدواج می کند. بیست و دو سالِ بعد خبر می رسد که ایوب، شوهر رخشانه زنده و اسیر بوده و حالا در راهِ بازگشتِ به ایران است، در حالی که چند روزی بیشتر به عروسیِ پسر رخشانه نمانده و رخشانه از همسر دومش بچه ای هم در راه دارد.» بیداری رویاها قرار بوده فیلمِ خوب و اثر گذاری باشد، اصلا همین خلاصه ی دو خطی نشان می دهد که چه درامِ جذابی می توانست شکل بگیرد، اما حالا تبدیل شده به یکی از خیلِ فیلم های خنثی و بی اثری که در این سال ها به رفتن و آمدنِ شان عادت کرده ایم. فیلمنامه نویس و فیلمسازِ اثر انگار به عمد از بسیاری از ظرفیت هایِ موضوعی که در اختیار داشته اند چشم پوشی کرده اند، موقعیت هایی که در طولِ فیلم باید شکل بگیرند تا تماشاگر را با فیلم درگیر کنند پشتِ سرِ هم از دست می روند و فیلمنامه هم خطِ سیرِ مشخصی را پی نمی گیرد. همان دقایقِ ابتداییِ فیلم خبرِ بازگشتِ ایوب را می شنویم، اما هرچه منتظر می مانیم چالشی بینِ شخصیت ها اتفاق نمی افتد و موقعیتِ درگیر کننده ای شکل نمی گیرد. اتفاقی هم اگر می افتد، همان اتفاقاتِ کلیشه ای فیلم هایِ ایرانی است، این که رخشانه نیمه شب تصمیم می گیرد از خانه بیرون بزند و حتما هم باید بیرون بارانِ شدیدی در حالِ باریدن باشد یا این که تصمیم به سقطِ جنین می گیرد و بلافاصله هم پشیمان می شود [این یکی دیگر حالِ من را واقعا بد می کند]. پایانِ اثرِ تیرِ خلاص را به کلِ ماجرا می زند و هرچه فیلمنامه نویس و فیلمساز سعی داشته اند رشته کنند پنبه می کند، درست زمانی که تماشاگر منتظرِ بازگشتِ ایوب و برخوردِ او با داوود و رخشانه است، ایده هایِ دیگری بی دلیل وارد داستان می شوند و کلِ ماجرا ابتر می ماند و هیچ توضیحی هم داده نمی شود که ایوب چطور بینِ زمین و آسمان از ازدواج رخشانه و داوود باخبر می شود و چطور ناگهان تصمیم می گیرد هویتِ خودش را پنهان کند. علاوه بر سردرگمیِ فیلمنامه، امین حیایی با تکیه بر پیشینه ی نقش هایِ کمدی اش در سینمایِ تجاری تقریبا بدترین انتخاب ممکن برایِ نقش داوود بوده، گذشته از نوعِ بازیِ حیایی که به هیچ وجه نمی تواند تردید و استیصالِ شخصیتِ داوود را به تماشاگر بقبولاند حتی نوعِ راه رفتنِ امین حیایی در فیلم هم من را به یادِ آن فیلم ها می انداخت و حتما عده ی زیادی از تماشاگران هم با همان ذهنیتِ از امین حیایی سراغِ دیدنِ فیلم می آیند و این طور است که تویِ سینما ممکن است از تماشاگر بغل دستی ات بشنوی که می گوید: «پس نوبت تیکه هایِ کمدی اش کی می رسه؟» بعضی از بازیگرانِ فرعی مثلِ بازیگر نقشِ بی بی جون هم به شدت بی دقت انتخاب شده اند و بعضی سکانس ها بخصوص سکانس دردِ دل و گفتگویِ داوود با بی بی که می توانست سکانسِ پر حس و حالی باشد به خاطرِ بازی هایِ بد بعضی از بازیگران به سکانس بی ربط و بی حس و حالی در فیلم تبدیل شده اند. آخرین نمایِ فیلم جایی است که رخشانه از ماشین داوود پیاده شده و پشتِ چراغِ قرمز ایستاده است و تکلیفِ خودش را نمی داند، همین موقعیت را می توان با موقعیتِ فیلم و فیلمساز یکی دانست، محمد علی باشه آهنگر، ایده ی جسورانه درباره ی پیامدهایِ جنگ در اختیار داشته، اما فیلم در نهایت آشفته است و برایِ رد نکردنِ خط قرمز ها یکی به نعل می زند و یکی به میخ و تماشاگر هم بلاتکلیف و سردر گم از این که چرا این بار هم آن جور که باید نشد.
لينك
-
شما هم بنويسيد
- 30/4/1389
هفت دقیقه تا پاییز
نگاهی به هفت دقیقه تا پاییز
قصه ی اولیه ی هفت دقیقه تا پاییز دو اپیزودی بوده و صحنه ی تصادف نقطه ی اتصالِ این دو اپیزود. در اپیزودِ اول نیما (محسن تنابنده) بعد از تصادف بچه ی خودش و میترا را نجات می داد و ما تاثیرِ این اتفاق را در زندگیِ فرهاد (حامد بهداد) و مریم (خاطره اسدی) می دیدیم و اپیزودِ دوم همان چیزی است که الان در فیلم وجود دارد، اما فیلمنامه در زمانِ ساخت عوض می شود. خاطره اسدی که کم فروغ ترین بازیگرِ فیلم هم هست در مصاحبه با چلچراغ از عوض شدن فیلمنامه آن هم در زمانِ ساختِ فیلم شکایت کرده و آن را تا حدودی به خواستِ هدیه تهرانی مرتبط دانسته اما علیرضا امینی، کارگردانِ فیلم در مصاحبه با مجله ی فیلم این ماجرا را جورِ دیگری روایت کرده است:
«من چون کارگاهی کار می کنم، هدیه تهرانی پیشنهادهایی داشت، حامد بهداد هم همین طور؛ محسن چون دست به قلم است و سابقه همکاری با هم داشتیم، مسئولیت را به عهده گرفت که به این ایده ها و پیشنهادها نظم بدهد، ضمن این که خود او نیز ایده های متعددی داشت. نمی شود گفت که فیلمنامه را او نوشت، در اصل بازنویسی کرد تا پایان اپیزود اول. بعد از اپیزود اول، چون محسن بازی می کرد و نقش اش هم سنگین بود گفت که دیگر توان نوشتن ندارد. از علیرضا نادری خواستیم روی اپیزود دوم کار کند، چون من خودم مشغول کار بودم و نمی توانستم. علیرضا نادری آمد و فیلم را تا آنجا که مونتاژ شده بود دید و به من پیشنهاد داد احتیاجی به اپیزود دوم نیست و اگر قرار است برای خانواده دوم اتفاقی بیفتد می شود در چند سکانس لابلای همین داستان بیاوریم. در واقع اپیزود دوم را ننوشت، او ماجرای خانواده دوم را در دل داستان اصلی قرار داد و روند فعلی را درست کرد.»
هفت دقیقه تا پاییز قرار بوده وضعیتِ دو زوج از طبقه ی متوسط را در ارتباط و در مواجهه با فاجعه ای در زندگی شان نشان بدهد، اما حالا موضوعِ دیگری یعنی خیانت هم وارد قصه شده است. همین که قرار بوده فیلم دو اپیزود باشد و بعد خطِ اصلی داستان تبدیل به چیزی متفاوت شده و یک داستانِ فرعی هم به آن اضافه شده به فیلم لطمه زده است. ماجرایِ زوجِ دوم، فرهاد (حامد بهداد) و مریم (خاطره اسدی) پاشنه ی آشیلِ فیلم است، اتفاقاتی که برایِ این زوج می افتد به جای آن که به تشدیدِ بحرانی که زوجِ اصلی فیلم درگیرِ آن هستند کمک کند تماشاگر را سردرگم و از خطِ اصلی فیلم دور می کند. زوجِ فرعیِ فیلم و انگیزه ها و اتفاقاتی که در طولِ فیلم برایِ شان می افتد به درستی پرداخت نشده اند، فیلمنامه نویس و کارگردان در طولِ کار شخصیتی از مریم را شکل داده اند که با وجودِ مشکلاتی که با شوهرش دارد زندگی با خانواده ی شوهر را تحمل کرده و در طولِ کار هم مریم مدام ادعا می کند که خیانتی مرتکب نشده، بعد در پایان چسباندنِ برچسبِ خیانت به این آدم و بیرون آوردن پول ها از کیف و چیدنِ شان رویِ تخت به آن شکل کمی غیر قابل هضم است. از آن طرف وقتی فاجعه ای به آن بزرگی مثلِ مرگ بچه ی کوچکِ یک خانواده اتفاق افتاده، اصرار بیش از حد فرهاد به صحبت کردن با مریم و حتی نیما درباره ی مشکلاتِ زندگی اش و این که این زوج می خواهند مسایلِ شان را در خانه ی نیما و میترا حل کنند کمی غیر منطقی است.
فیلم در ارتباط با این زوج یک اشتباه هم دارد؛ اواخرِ فیلم بعد از مراسمِ خاکسپاری سارا، فرهاد و مریم به بهانه ی رفتن به بیمارستان از خانه بیرون می زنند و تویِ خیابان با هم حرف می زنند، در این صحنه ها امین، پسر فرهاد و مریم همراهِ شان نیست. در سکانس هایِ بعدی که در طولِ همان روز اتفاق می افتد، مریم و فرهاد در حال برگشت به خانه اند و این بار امین هم همراهِ شان است، حالا یا سکانس هایِ میانی در کار بوده که موقع تدوین کنار گذاشته اند یا عجله ای که در کارِ ساختِ فیلم کاملا مشخص است باعثِ این اشتباه شده است. از آن طرف دلیل حضور شخصیتِ زن سعید در فیلم مشخص نیست و این که او چرا باید مدام سراغ نیما بیاید یا با او تماس بگیرد و از او درباره ی آینده و وضعیتِ خودش سوال کند.
هفت دقیقه تا پاییز می توانست فیلمِ بهتری باشد اگر بعضی از ایده ها بدونِ دلیل به فیلم تزریق نمی شدند، با این همه فیلم یک سر و گردن از خیلی فیلم هایِ دیگر در حالِ اکران بالاتر می ایستد و تلخیِ خودش و تلخیِ زندگی طبقه ای که در طولِ فیلم بدونِ واسطه با آنها روبرو می شویم را در ذهن و جانِ تماشاگرش می نشاند و امینی هم قدرتِ کارگردانیِ خودش را در چند سکانس مثلِ سکانس تصادف و سکانسِ بیمارستان به رخ می کشد. فیلم یک سکانسِ جادویی هم دارد و آن جایی است که هدیه تهرانی و حامد بهداد در راه پله با هم جر و بحث می کنند و این دیالوگ هدیه تهرانی تکرار می شود: «فرهاد... فرهاد من نمی خوام چیزی رو خاک کنم...» و تماشاگر فورا به یادِ سکانسِ حمام چهارشنبه سوری می افتد، آنجا که مژده (هدیه تهرانی) در جوابِ خواهرش که می پرسید از کجا می داند که شوهرش دارد بهش خیانت می کند، می گفت: «می دونم، بوشو میده...»
لينك
-
شما هم بنويسيد
- 21/4/1389
نگاهی به کارنامه ی بازیگری نگار جواهریان
به بهانه اکران طلا و مس
شاید بعضی از تماشاگرانِ پیگیر تلویزیون اولین بار نگار جواهریان را با سریال «این راهش نیست» به یاد بیاورند، قصه ی سریال را حمید نعمت ا… و هادی مقدم دوست نوشته بودند و اشکان خطیبی بازیگر دیگر سریال بود، ولی نه خودِ سریال و نه نقشِ نگار جواهریان طوری نبود که در یاد ها بماند. کمی بعد نگار جواهریان نقشی کوتاه در «من ترانه پانزده سال دارم» بازی کرد، همان دختری بود که ماجرایی شبیه ترانه برایش پیش آمده بود و بچه اش را به بهزیستی سپرده بود و آن طور که رسول صدر عاملی همان زمان گفت از بین بازیگرانی انتخاب شده بود که برایِ بازی در نقش ترانه پرنیان تست داده بودند، نقشی که آخرِ سر به ترانه علیدوستی رسید. نقش اش در قدمگاه تقریبا بدونِ دیالوگ بود و بیشترِ بازی نگارِ جواهریان رویِ نگاه متمرکز بود و از همین جا انگار پرسونایِ بازیگری نگار جواهریان شکل گرفت، دختر آرام، معصوم، مهربان و دلسوز خانواده. در همان دوران کم و بیش در تئاتر هم فعال بود، این را تماشاگرانِ همیشگی تئاتر بهتر می توانند به ما بگویند. در چند تار مو یِ ایرج کریمی نقش پگاه را بازی می کرد و شعری که پشتِ تلفن برای هما، شخصیتِ اصلی فیلم می خواند تا مدت ها زمزمه می شد و در ذهنِ تماشاگران باقی ماند:
دختر کشتزار خوشه می چیند/ سربازی در راه او را می بیند/ دریغا مجالی/ دریغا مجالی.
سربازی در راه، تفنگی در دست/ تخته ای کودن، آهنی سرمست/ دریغا نهالی/ دریغا نهالی.
کسی نپرسید: سرباز جوان!/ می خواهی برو می خواهی بمان/ دریغا سوالی/ دریغا سوالی.
دختر کشتزار خوشه می چیند/ ردی از سرباز کس نمی بیند/ دریغا غباری/ دریغا غباری.
خوابگاه دختران و تجربه ی همکاری با محمد حسین لطیفی احتمالا می توانست نگار جواهریان را به طیفِ وسیع تری از تماشاگران سینما بشناساند، فیلم تجربه ای در ژانر وحشت بود و تجربه ی ناموفقی هم نبود. فیلمنامه ی ایرج طهماسب کمدی و وحشت را کنار هم نشانده بود، اما این باران کوثری و مجید صالحی بودند که بارِ اصلی ماجرا و شوخی هایِ فیلم را به دوش می کشیدند، نگار جواهریان همان دوستِ خوش قلب و مهربان قهرمانِ اصلیِ فیلم ها بود که در مواقع لزوم به دادِ قهرمانِ داستان می رسید. بازیِ نگار جواهریان در خوابگاه دختران اذیت نمی کرد، اما نکته ی خاصی هم نداشت که در ذهن بماند.
بازیِ نگار جواهریان در پابرهنه در بهشت را ندیده ام، اما خودش در مصاحبه با مجله 24 درباره ی بازی اش در این فیلم این طور گفته است: «پابرهنه در بهشت فیلم خوبی است و همه سرجایشان هستند، اما من خودم نیستم. آنجا دیر فهمیدم. دیر وارد فضا شدم. جا نیفتادم.» فیلم هایِ بعدی کارنامه اش نسل جادویی، جعبه موسیقی و صدسال به این سال ها هنوز اکران عمومی نشده اند که بشود درباره ی کیفیتِ فیلم ها و ویژگی هایِ بازی نگار جواهریان در این فیلم ها حرف زد. جعبه موسیقی در جشنواره سه سال پیش به نمایش درآمد و نگار جواهریان نقش کوتاهی در آن داشت. نسل جادویی در زمان ساخت به خاطر حضور بازیگرانی مثلِ هدیه تهرانی، باران کوثری، رامبد جوان و کوروش تهامی و به خاطر حضورِ کارگردانی مثلِ ایرج کریمی پشتِ دوربین خبرساز شد ولی تا همین یک ماه گذشته خبری از اکران اش نبود. اما به نظر نمی رسد هیچ کدام از این فیلم ها وزنه ی سنگینی در کارنامه ی بازیگری نگار جواهریان به حساب بیایند، شاید باید همه ی این فیلم ها را دست گرمی به حساب بیاوریم و این کارنامه را از زیر تیغ به این طرف جدی تر بررسی کنیم.
در زیر تیغ باز هم نگار جواهریان همان دخترِ آرام، مهربان و معصومِ خانواده است که پدر خانواده در اثرِ یک اتفاق بوسیله ی صمیمی ترین دوست اش کشته می شود و خانواده در معرضِ یک بحران قرار می گیرد، شخصیتِ نگار جواهریان در تنها شخصیتی است از بینِ اعضایِ خانواده مقتول که نگاهِ منطقی تری به کلِ ماجرا دارد و اتفاقا با خانواده ی قاتل همدردی می کند. شبیه همین نقش را نگار جواهریان به نوعی دیگر در کتاب قانون تکرار می کند، آدم های کتاب قانون البته بیشتر تیپ اند تا شخصیت و کوکب که نگار جواهریان نقش اش را بازی می کند همان ته تغاری مهربان و البته کمی لوسِ خانواده های سنتی ایرانی است. کوکب در کتابِ قانون تنها شخصیتی است که با عروس تازه وارد و تازه مسلمان شده ی خانواده همراهی می کند، نماینده ی نسل تازه است و باسواد تر از بقیه ی اعضایِ خانواده به حساب می آید و بینِ اعضایِ خانواده تنها شخصیتی است که نقشِ تاثیرگذار تری در داستان ایفا می کند. برایِ اولین بار نگارِ جواهریان برایِ این فیلم کاندید دریافتِ بهترین بازیگر نقش مکمل در خانه سینما می شود.
تنها دو بار زندگی می کنیم یکی از مهم ترین فیلم هایِ کارنامه ی بازیگری نگار جواهریان است، شخصیتِ شهرزاد تنها دو بار زندگی می کنیم شباهت هایی به شخصیتِ پگاهِ فیلمِ چند تار مو دارد. بهنام بهزادی کارگردانِ فیلم درباره ی انتخابِ نگار جواهریان برای این فیلم گفته است: «روزی به دیدن نمایشی رفته بودم و پس از پایان نمایش به پشت صحنه رفتم تا دوستی را که دعوتم کرده بود ببینم. در آن جا برای یک لحظه به دختری برخوردم که حرکات رها و آزاد و خاصی داشت، حاکی از نوعی راحتی و رها شدگی که من به آن حرکات شهرزادی می گفتم. آن خانم با آن حرکات خاصش در ذهنم ماند. در کشاکش جستجو برای یافتن بازیگر نقش شهرزاد، به یاد آن شب افتادم و به دوستم تلفن زدم و سراغ آن خانم را گرفتم. گفت اسمش نگار جواهریان است. وقتی او را دیدم و گفت کارش بازیگری است خیلی جا خوردم چون اصلا قرار نبود از بازیگر حرفه ای برای نقش شهرزاد استفاده کنم. همان جا به او گفتم شما برای این نقش کاملا مناسب اید، فقط حیف که بازیگرید. او در جواب حرف جالبی زد که به نظرم برای انتخابش کاملا تعیین کننده بود، گفت خب خیال کنید من هم نابازیگرم!»
شهرزادِ فیلم آدمی است که انگار از یک سیاره ی دیگر آمده است، همیشه شاد و پرانرژی است، مدام می خندد و حسِ زندگی کردن دارد و اصلا انگار آمده است که سیامکِ فیلم را نجات بدهد و برود و وقتی فیلم را می بینیم احساس می کنیم که نگار جواهریان هم به اندازه ی شهرزاد فیلم نجات بخش است، این تنها چیزی است که از بازیِ صمیمی و دوست داشتنیِ نگار جواهریان در فیلم می شود برداشت کرد.
در شبانه روز نقش کوتاهی با لهجه ی مشهدی داشت و با حامد بهداد همبازی بود اما فیلم هایِ کیوان علیمحمدی و امید بنکدار معمولا جوری هستند که بیشتر از آن که بازی بازیگر به چشم بیاید فرمِ کلی فیلم به چشم می آید و این در موردِ شبانه روز هم با آن همه بازیگر مطرح مصداق دارد. هیچ و طلا و مس هر دو در جشنواره ی سال گذشته به نمایش درآمدند و طلا و مس سیمرغِ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را برای نگار جواهریان به همراه آورد. لیلا در فیلمِ هیچ یکی از متفاوت ترین نقش هایِ کارنامه ی بازیگری نگار جواهریان است و البته یکی از بهترین بازی هایِ فیلم هیچ، این جا دیگر خبری از آن دختر آرام و شیرین و سر به زیر نیست، لیلا شخصیتی است که اهلِ عمل است و یکی از اولین اعضایِ آن خانواده است که حضور در محیطِ آن خانه را تاب نمی آورد و به جستجویِ سرنوشت و آرزوهایی که در سر دارد از خانه بیرون می زند. نقشِ زهرا سادات در طلا و مس باز هم همان ویژگی بازی هایِ قبلیِ نگار جواهریان را دارد که می شود آنها را با صفت های کلی مثلِ صمیمیت و شیرین بودن توصیف کرد، با این تفاوت که این بار یک زن و یک مادر است که درگیرِ بیماری لاعلاجی مثلِ ام اس می شود، زهرا سادات نقشی است که مظلومیتِ خاصی دارد و حتی نوعِ لهجه ای هم که برایِ این شخصیت انتخاب شده و لحنِ حرف زدن نگار جواهریان این مظلومیت را تشدید کرده است. در مورد چنین شخصیتی مهم این جاست که بازی نمایشی نشود و این همان چیزی است که اصطلاحا به آن طبیعی بودن می گویند و بازی نگار جواهریان در طلا و مس همین ویژگی را دارد؛ کمک گرفتن از عضلاتِ صورت، نوعِ خاص چادر سر کردن، صدایِ آرام و با تنالیته پایین و بازی با نگاه و حرکاتِ چشم جلوه هایِ بازی نگار جواهریان در طلا و مس اند.
آخرین تصویرِ زهرا سادات در طلا و مس جایی است که سیدرضا به زهرا سادات می گوید: «دوستت دارم.» زهرا سادات چشمانش را می بندد و ما دیگر از آینده یا سرنوشت این شخصیت با خبر نمی شویم و همین پایان بندی احتمالا شخصیتِ زهرا سادات و چهره ی بازیگرش، نگار جواهریان را برایِ همیشه در ذهنِ تماشاگر حک می کند. نگار جواهریان سابقه ی روزنامه نگاری هم دارد، مدتی در مجله صنعت سینما تحلیل بازیگری می نوشت، نمایشنامه ی خیانت از هارولد پینتر با ترجمه ی او و تینوش نظم جو را نشر نی در قالب مجموعه ی دور تا دور دنیا منتشر کرده است. حالا با اکران تنها دو بار زندگی می کنیم، هیچ و طلا و مس و گرفتنِ سیمرغ بلورین از جشنواره در موقعیتِ حرفه ای خوبی قرار گرفته و به تازگی هم قراردادِ بازی در فیلم تازه ی رضا میر کریمی، یک حبه قند را در کنار رضا کیانیان، سعید پورصمیمی، مریلا زارعی و هدایت هاشمی امضا کرده است. شاید یک سال بعد وقتِ تماشای یک حبه قند آن قدر برایِ تماشاگران شناخته شده باشد که کسی تویِ سالنِ تاریکی سینما از بغل دستی اش نپرسد: «این دختره، با این لبخند هایِ جولیا رابرتزی اسمش چی بود؟» و البته کاش آن موقع هم باز چیزِ تازه ای برایِ رو کردن در چنته داشته باشد.
ما هم نگاه می کنیم و زیرِ لب می گوییم: «برو دختر، داریمت…»
پی نوشت: نقل قول ها از مجلات فیلم و بیست و چهار انتخاب شده اند.
لينك
-
شما هم بنويسيد
- 30/3/1389
چند گانه ای برای کتاب قانون
درباره ی کتاب قانون
یک- کتاب قانون یک تغییر جهتِ آشکار در کارنامه ی سینمایی مازیار میری است. مازیار میری با همان فیلم اولش یعنی قطعه ناتمام به عنوانِ کارگردانی متمایل به سینمایِ متفاوت ایران شناخته شد و این مسیر را در فیلمِ دوم اش یعنی به آهستگی هم همراه با توجه بیشتر به روایت و کار با بازیگران حرفه ای دنبال کرد. فیلم سوم میری، پاداش سکوت یک اقتباسِ متوسط از داستانِ پر سر و صدایِ «من قاتل پسرتان هستمِ» احمد دهقان بود. حالا در کتابِ قانون با کارگردانی سر و کار داریم که با یک لحنِ شاد و طنزآلود می خواهد دغدغه هایش درباره ی باورها و رفتارهای نادرستی که در زندگی اجتماعی ما ریشه دوانده اند را به تماشاگر منتقل کند و اتفاقا حواس اش هست که باید مخاطبِ عام را هم با خودش همراه کند و به نظرم پاشنه ی آشیلِ فیلمنامه ی کتابِ قانون همین باج دادن زیاد به مخاطب و راضی و خوشحال بیرون فرستادنِ مخاطب از سالن سینما است.
دو- اشکال کتابِ قانون این جاست که فیلم عمق ندارد. موضوعِ فیلمنامه درباره ی تعامل ادیان و زیستن آدم ها با آموزه های دینی و اخلاقی شان در کنارِ هم است، اما مسیری که محمد رحمانیان و مازیار میری برای طرح این موضوع پی گرفته اند مانع از عمق گرفتنِ موضوعِ فیلم می شود. اگر فیلم را به سه بخش تقسیم کنیم، بخش اول آشنایی رحمان و ژولیت، بخش دوم ازدواج رحمان و ژولیت و آمدن شان به ایران و بخش سوم رفتن ژولیت از ایران و بعد پرسه زنی هایِ رحمان برای پیدا کردن ژولیت را شامل می شود. در بخش اول که اساس و محورش بر اتفاق های پی در پی است، رحمان که از خانواده سنتی و در ظاهر متدینی می آید در سفر کاری اش به لبنان و در پرسه زنی شبانه اش در بیروت به طور اتفاقی به کافه ژولیت می رود که او هم به طور اتفاقی دانشجوی زبان و ادبیات فارسی است و باز به طورِ کاملا اتفاقی ژولیت، مترجم گروه ایرانی همراهِ رحمان است. رحمان که دلبسته ژولیت شده، در سفرهای بعدی اش سراغِ کافه ژولیت می رود که بسته شده ولی باز به طورِ اتفاقی او را در نمازِ جماعتی در مسجد پیدا می کند که مسلمان شده و اسم اش را از ژولیت به آمنه تغییر داده است. بخش دومِ فیلم که بخشِ محوری فیلم هم به حساب می آید، اساس اش بر تضادها و تناقض هایی است که میان ژولیت (آمنه) به عنوان یک تازه مسلمان و بیگانه با محیطِ جدیدی که به آن وارد شده و خانواده و اطرافیان رحمان که ادعایِ سال ها مسلمانی دارند ولی در رفتارشان نشانی از این مسلمانی نیست شکل می گیرد. بخش عمده ی طنزِ فیلم هم در همین صحنه ها شکل می گیرد و ژولیت آینه ای است که کژتابی های رفتار ما در زندگی خصوصی و اجتماعی مان را با باورهای دینی مان نشان می دهد. اما فیلمنامه کشمکش های ژولیت با محیطِ اطرافش را در حد اختلافِ بین عروس و خانواده شوهر به عنوان یک خانواده ی سنتی مذهبی نگه می دارد و جز چند مورد محدود واردِ محیط اجتماع نمی شود و حتی زمانی که رحمان برایِ دور کردن ژولیت از محیط خانه او را به سرکار می برد، جز حاج آقا حرسی نژاد که دلیل خصومتش با ژولیت آشکار نمی شود هیچ تقابلی بین ژولیت و محیطِ اطرافش شکل نمی گیرد و فیلمنامه تمام این موقعیت های جذاب را از دست می دهد. بخش سوم فیلم که با نوشته ی سه هفته بعد از بقیه قسمت ها مجزا شده باز هم بر محور اتفاق ها شکل می گیرد. رحمان به طور اتفاقی صدای گریه خواهرش را می شنود که بعد از سه هفته نامه ی ژولیت را به طور اتفاقی در سجاده اش پیدا کرده و از رحمان می خواهد که به دنبال ژولیت برود و رحمان هم باید دوباره به لبنان برود. این جا یک نما از مادر رحمان داریم که در حال گوش کردن به صحبت های کوکب و رحمان است و نگاهِ مادر به نوعی نشاندهنده پشیمانی اعضای خانواده است ولی این تحول در لحظه اتفاق می افتد و ما دلیل رفتارها و بعد پشیمانی اعضای خانواده را نمی دانیم. باز به طورِ اتفاقی رحمان ژولیت را در جنوب لبنان پیدا می کند که در حال درس دادن به بچه هاست و این همان هپی اند ی است که تماشاگر عام منتظرش است.
سه- شخصیت های کتابِ قانون- علی رغم بازی های خوبی که کارگردان از گروه بازیگرانش گرفته- در حد تیپ های آشنا باقی می مانند. یعنی نه به درستی دلیل عشق رحمان به ژولیت و بعد تسلیم شدن اش به فشارهای اطرافیان را متوجه می شویم، نه دلیل مسلمان شدن ژولیت را می فهمیم، نه متوجه می شویم خانواده رحمان چرا رفتار نادرستی با ژولیت دارند، نه از انگیزه های کوکب برای همراهی با ژولیت می دانیم و نه می دانیم که چرا حاج آقا هرسی نژاد می خواهد ژولیت را از میدان به در کند. به نظر می رسد فیلمنامه نویس و کارگردان کتاب قانون بیشتر از هرچیز شیفته ی ایده ی اولیه فیلم و پیامی که می خواسته اند بدهند که یک تازه مسلمان بیاید و درباره ی رفتارهای ما قضاوت کند شده اند و تیپ های آشنا را و مسیر روایت فیلم را بر همین ایده ی اولیه سوارکرده اند، بدون این که پرداخت لازم برای این ایده انجام بگیرد.
چهار- کتابِ قانون یک فیلم متوسط قابل احترام است که از پتانسیل های که داشته استفاده ی درستی نشده است اما فیلم با انگیزه ی شریفی ساخته شده و گاهی متوسط بودن هم دوست داشتنی است.
لينك
-
شما هم بنويسيد
- 7/8/1388
|
|